
باید حواسمو بیشتر جمع کنم، آره، باید برای دفعه ی بعد که می خوام خودکشی کنم دقتِ بیشتری داشته باشم،باید یه روز قبل کاترِ نو بخرم که تیز باشه. یه درجه هم سرشو بشکنم که از تیزیش مطمئن بشم،باید دقتمو خیلی بالا ببرم. باید این بار کار حساب شده ای بکنم. باید قبلش در اتاقمو قفل کنم که کسی وسط کار درست موقعی که دارم رگ اصلی رو پیدا می کنم وارد اتاق نشه باید قبلش خوب نگاه کنم باید فرع و اصل این همه رگُ رو مُچِ دستم تشخیص بدم.آره این بار باید کاری بکنم که دیگه دکتر نتونه بخیه بزنه.آره باید خیلی دقت کنم!
بیا،بیا بگو که همه چیز خوب می شود.این سر پایینی ها، سربالایی می شود. بیا بگو که پاییز دیگر نمی سوزاندم . بگو که حالم بهتر می شود.بیا بگو سردی هایت تمام می شود. هِق هِق هایم کم می شود ، بیا بگو، آرامم آرام می شود. بیا بگو...
مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت :مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها ديدم و غريب .از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه مي شد.
[سهراب سپهری-اتاق آبي]
وحشتناک تر از این لحظه به خود دیده ای؟زمانی که، به دختری که عاشقش هستی بگویی: فعلن عشقتو بذار کنار، لباستو دربیار! زمانی را می گویم که مرگ عشق فرا می رسد.
"ساوینا"از پنچره اتاقش دخترک را می دید که راه می رفت، طول تمامی راه روهای خانه را. انگار منتظر کسی باشد. و تصنیفی را که گرامافون بخش می کرد تکرار می کرد،گاه بلند،گاه در حد زمزمه! اما خوب می دید که تکرار می کرد زیر لب تمامِ غمِ شاعر را! گاه گریه می کرد بی امان، گاه خنده ای تلخی می کرد و باز بیشتر می گریست.اشک هایش همه ی شیشه ی عینکش را گرفته بود. دیگر چشمان دخترک معلوم نبود حتی مژک های بلندش! دود سیگار تمامی صورتش را پوشانده بود، یاشایدم غم هایش را! نگاه تلخش را دوخته بود به پنجره ای که چشم های مبهم ساوینا پشتش نبود .دستانش گره خورده بود به هم، که هیچ کدام دست ساوینا نبود و تکیه داده بود به فضای پشتت که جای خالی ساوینا بود .ساوینا دخترک را نمی دید.حتی اگر می خواست،از پنجره ی اتاقش...
نخستین روزهای هجوم را به یاد می آورم.مردم لوحه ی نام خیابان های تمام شهر را پایین می آوردند و تابلوهای جاده ها را از جا می کندند.در ظرف یک شب حتی یک لوحه و تابلو در بوهم باقی نمانده بود.سپاه روس هفت روز تمام در کشور سرگردان بود و نمی دانست به کجا می رود. افسران روسی به دنبال محل ساختمان روزنامه ها، تلوزیون و رادیو می گشتند اما نمی توانستند آن ها را پیدا کنند.از مردم سوال می کردند، اما آن ها شانه بالا می انداختند یا نشانی نادرست و جهت عوضی را نشان می دادند.
از این گوربان گنگ هیچ چیز بعید نیست از خدای بالا سر نیز نیست. در نهایت قلبم آرزویی است که با خدا در میان گذاشته ام. اگر اجابت کرد، می آیم و می گویم... خدای ما، خیلی خداست... ! اما اگر اجابت نکرد... بدانید این خداست که می خواهد به فرشتگانش بگوید: بنده ی من، خیلی بنده است... آنوقت من دهان این گوربان را بسته نگاه می دارم به تندیس ِ بندگی!*
