بعد از بیش از یک سال دارم برمی گردم ایران! هی صحنه ای که پدر و مادرم برایم از دور دست تکان می دهند و بعد بغلم می کنن و...تصورم می کنم یا مثلن دوستانم را که ابراز دلتنگی می کنن! به وجد نمی آیم، هراس می گیرم! نمی دونم بعد از این همه مدت تنهایی چطوری وارد جمع شوم، چطوری ابراز احساس متقابل بکنم! اصلا نمی دونم می تونم از تنهایی ام بیرون بزنم یا نه! دروغ چرا دلم برای کسی تنگ نشده! واقعیتش را بگویم تمام احساسم را نسبت به آدمهایی که یک وقتی تمام روزهای مرا پر می کردن از دست داده ام. به خودم و تنهایی ام عادت کرده ام!این جور موقعیت ها را قبلن هم تجربه کرده ام می دانم بعد از دو سه روز تاب نمی آورم و هی دل دل می زنم که برگردم و بخزم تو تنهایی ام.
یادِ "او" می اُفتم که عسلویه کار می کرد و هر وقت برمی گشت گنگ و غمگین بود. سرش غر می زدم..."هر هشت ماهی می آیی آن هم این جوری؟ انقدر بی حوصله و غمگین؟"
می گفت: "هشت ماه تنها بودم تو یک محیط کاری و خشک! هشت ماه ست با هیچ کی حرف نزدم! به تنهایی ام عادت کرده ام. سختمه در جمع بودم حتی جمع دونفره!"
نفهمیدمش! حالا می فهمم! آدم هایی که به تنهایی تن می دهند آدم هایی که با تنهایی می آمیزند دیگر هیچ گاه به جمع بر نمی گردن. شاید چون آدم دیگر لزومی به بودن دیگری حس نمی کند شاید حالا دیگر با خوش حرف های بیشتری دارد و شاید حالا خودش را تنها کسی می بیند که حرفش را می فهمد.