{بعد نوشت:وقتی برای پست پایین نظر مرتبط نمی ذارید آدم را به روزمرگی نویسی دچار می کنید!!}

دعای خداوند چینین آغاز می شود:" ای پدر ما که در آسمان ها هستی..."در پاره ای از نظام های مذهبی،والد اصلی و یا منشاء مادر است.بچه از مادر متولد می شود و نخستین تجربه ی وی آغوش مادر است و در واقع باید گفت:مادر والدی بلافصل تر از پدر است{۱}.در اسطوره شناسی از زمین مادر صحبت می کنیم و در مصر پدیده ای به نام آسمان های مادر یا الهه نوت وجود دارد.در اسطوره شناسی اهمیت مادر از این روست که بسیاری از اسطوره ها و قهرمان های یک افسانه هنگام تولد پدر خود را از دست داده اند و یا غالبا پدرشان مرده است یا در جایی دیگر است یا پنهان و گمنان است و قهرمان باید در جستجوی پدر بر آید.و درست افسانه و داستان های اسطوره ای به این شکلآنجایی به پایان می رسد که قهرمان پدرش را می یابد!(همیشه به معنی یافتن فیزیکی پدر نیست).در داستان حضرت عیسی پدر او به لحاظ نماد شناسی در آسمان ها بود{۲}عیسی زمانی که تن به مصلوب شدن می دهد از مادر ،اشک مادر، و محبت مادر می گذرد و رهسپار دیدار پدر می شود.صلیب نماد زمین و نماد مادر است و در داستان عیسی مادر همه ی دلبستگی های دنیوی یک انسان است...مادر نماد یک وابستگی و عشق مادی و زمینی است که در عین حالی که برای قهرمان دلپذیر است اما هدف گذشتن و رهایی از آن است .داستان حضرت عیسی (از لحاظ اسطوره شناسی)دقیقا سیر تکامل و جنگندگی و دردها و رنج های انسان زمینی را نشان می دهد که برای رسیدن به تکامل و رهایی از این دلبستگی های مادی باید هزینه ی زیادی بپردازد که چه بسا دوست ندارد و برای او این دلبستگی ها دلپذیرند..عیسی می جنگد و ودست اخر اماده ی آسمان ها و دیدار با پدر می شود...یک نگاهش خیره به مادر و عطش روحش سوی پدر است!...صلیب و مصلوب شدن ترک زمین و زمینیان ست و خون آب تن مسیح نشان گر آن است که چنین رها شدنی بی هزینه و دردو رنج نیست....مسیح مصلوب می شود و به سوی پدر آسمانی می رود جسم را برای مادر می گذارد زیرا منشاء جسم خود را و ان کس که جسم به او بخشیده را مادر می داند و با روح خود به سوی پدر می رود که منشاء رمز غایی و متعال و در واقع به سوی خود می رود!...البته مادر و پدر مکمل یکدیگرند و این مادر است که شور و شعف و جستجوی را در قهرمان (همان فرزند)بیدار می کند..مثلا در خیلی از بخش ها مادر خطاب به فرزندش از کرامت و قامت بلند و مقاوم پدر می گوید و یا جمله ی :"پدرت را پیدا کن"به کار می برد و فرزند را به سوی هرفی والاتر می راند.از مادر زاییده شدن و به سوی پدر آسمانی رفتن بدان معناست که مادر ابتدا مهارت حرکت را به او می اموزد و تا زمان اسقلال وی از او پرستاری ،بزرگ و تربیت می کند. قهرمان و اسطوره با گذشتن از مادر به پدر آسمانی خود خاهد رسید و پدر اسمانی را به دست اوردن در گرو گذر از مادر است ...مادری حتی به وی می اموزد که باید به دنبال تکامل باشد.وقتی قهرمان و اسطوره پدرش را پیدا می کند در واقع خودش را پیدا کرده است...
۱: The power of myth 2: Greek and Roma Mytheology
"مجنون به در خانه لیلی رسید .در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:"منم!"لیلی در را باز نکرد.مجنون و رفت و دوباره باز گشت برای بار دوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟"مجنون گفت:" ماییم!"لیلی در را باز نکرد. مجنون رفت و دوباره بازگشت برای بار سوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:" تو ام!" ..لیلی در را باز کرد!"
سه مرحله ی تکاملی عشق:(روانشناسی-عرفان)
مرحله ی اول:"که عشق با من است".عشق خارج از وجود من قرار دارد و آن را خارج از خود حس می کنم و در جستجوی ان هستم.آدم هایی که در این مرحله قرار دارند اغلب دم از خدا و حقیقت می زنند و اگر سخنور باشند در تمام سخنرانی های خود سخن از او می رانند و او را طلب می نمایند.شعار می دهند و مردمان را بی خدا را به حساب نمی آورند،حتی اگر به زبان و تعارف انان را پذیرا باشند.!به گروه خود تعلق و پیوستگی خاصی دارند و به افراد خارج از گروه در عمل مثل بیگانه ها نگاه می کنند.(اغلب مبلغان و جلسه داران عرفان در این مرحله هستند.)
مرحله ی دوم:"که عشق در من است".عشق در وجود این افراد راه یافته و آن را در خود می بینند نه خارج از خود دیگر به سخنوری و شعار دادن علاقه نشان نمی دهند.حقیقت،عشق،خدا را در خود جستجو می کنند و با ان در گفتگو و ارتباط مداوم هستند.خلوت نشینی پیشه می کنن که با انزوا تفاوت بسیار دارد.چنین افرادی در تفحص و جستجوی حکمت و معرفت هستند.ادعایی ندارند و گروه پرست و متعصب نیستند.به همه ی انسان ها،اعم از بی ایمان و با ایمان احترام می گذارند و خود را برتر از دیگران نمی بینند.بدون تصمیم قبلی و تظاهربه تواضع،به طور قلبی و وجودی نوع دوست و خطا پوش اند.درست عمل می کنند بی انکه حرفی از درست و غلط به میان آورند.
مرحله ی سوم:"که عشق، من است"در این مرحله خودِفرد تبدیل به عشق می شود بی انکه بداند،از بیرون و درون خود غافل می شود،به جز حقیقت چیزی نمی بیند و بدون آنکه تلاش کند حقیقت بر او روشن است.مثل همه مشغول زندگی روزمره و عادی است.حرفی از حقیقت و عشق و خدا به میان نمی آورد،چون خود ذره ذره ای از این پدیده شده است..با عشق یکی شده است...عشق شده است!مثل آب که نمی تواند از آب حرف بزند فقط از نگاه و سیما و رفتار او می توان فهمید که او به ذره ای از عشق تبدیل شده است."منِ" او مبدل به عشقی خدایی و حقیقتی محض گردیده است چنین افرادی بسیار نادرند.حضورشان در هر جایی انرژی بخش و آرامش آور است.در کنار چنین کسانی احساس امنیت و ارزش می کنیم و بی اختیار از او تبعیت می کنیم بی انکه که حرفی بزند و یا فرمانی بدهد و یا برگزیده شود. توکل در آنان چنان کامل است که اگر نان قرضی را از او طلب کنی بی تردید می بخشند."تو نیکی کن و در دجله انداز" در نظر این انسان ها بیت دومی وجود ندارد چرا که به بازگشت آن، حتی از جانب خداوند و حتی در بیابان فکر نمی کنند.این یعنی رسیدن به معرفت محض!آنان از حق تبعیت می کنند به خاطر اینکه حق است نه به خاطر اطاعت از خداوند!
که عشق با من است*
در من است
من است
* زرتشت

... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
1359
اول اردی بهشت
سالروز در گذشت عارف آب و آیینه،گل*
سکهسازان [Journal des Faux-Monnayeurs]. اثری از آندره ژید (1) (1869-1951)، نویسنده فرانسوی، که در 1926 انتشار یافت. نویسنده قصد خود را در تقدیمنامه کتاب بدینسان آشکار میکند: «من این دفترمشقها و بررسیها را به دوستم ژاک دولاکرتل (2) و همه کسانی تقدیم میکنم که به مسائل مربوط به این حرفه علاقهمند هستند.» دنباله آن از صلابت کمتری برخوردار است. ژید، در کارگاه، در حالی که پرده نقاشی را درگوشهای نهاده است، با رنگها کار میکند. شخصیتها را از تابلو بیرون میکشد، از این کار لذت میبرد و نگران است، آنها را هرطرف میچرخاند و در پی کشف جوهر، حرکات وخصلت یگانه آنهاست. ژید که در اینجا حتیالامکان کمتر رماننویس است و نمیتواند مدت زیادی بازیی را ادامه دهد که در آن خود را کمتر از آنچه میآفریند واقعی تصور کند، طوری از شخصیتهای خود حرف میزند که گویی آنها را میشناسد و این برای آن است که بهتر بتواند آنها را به خود جلب کند. به نوعی از آنها تملق میگوید، سرجایشان قرار میدهد، امتحانشان میکند و خود را متقاعد میکند که واقعاً وجود دارند؛ خود را کنار میکشد تا بگذارد شخصیتهای رمان بهتر نفس بکشند. برای آنکه به آنها امکان دهد که خارج از قلمرو ذهنش عمل کنند، دوباره خلقشان میکند، سعی میکند که آنها را درک کند، حتیالامکان اظهار همدردی میکند تا آنها را از حجب و حیا و ملاحظات رازپوشی ناچیزشان برهاند. کمتر از هرچیز به ملاحظات روانشناختی توجه دارد. بیشتر کوشش میکند که نشان دهد تا اثبات کند. ژید این عالم جالب را که در آن هراخلاقی را مضحک مییابد ولی نمیتواند از آن فرار کند، عاشق شخصیتهایی است که خود خلق کرده است و در نتیجه نسبت به آنها احساس غیرت میکند. از این حیث میتوان گفت که برای آنها بیش ازحد باهوش است و آنها این مطلب را احساس میکنند. او با آنها و همزمان با آنها میاندیشد.
آزادی آنها آزادی اوست. کلمات «باید» «ضروری است» مدام از قلمش جاری است. ژید برای آنکه به عمق راز آنها پی ببرد، هرگونه کنجکاوی را به کنار میگذارد، خود را بیهدف به دست حوادث میسپارد. به قدری وحشت دارد از اینکه نتواند افکارش را که شاهد زنده آنهاست، از جسمی به جسم دیگر متبدل سازد. تعمداً از طرحهای اولیه خود عدول میکند، به ردیابی فشارهای میپردازد، باعث تمرد یا اطاعت شخصیتهای آفریده خود میشود. این کتاب کوچک یک بازی قایمموشک یا بهتر بگوییم بازی چشمبندی است. در اینجا نویسنده است که چشمانش را میبندد تا بگذارد شخصیتهایش بازی کنند و مخصوصاً آنها و خودش را فراموش کند: جسم آنها و چهره آنها و هرچیزی را که روح آنها را پنهان میکند فراموش کندچرا که میخواهد صدای آنها را بهتر بشنود. این جد و جهد جالب توجه است زیرا ژید هرچه بیشتر سعی میکند که نادیدنی یا نابینا باشد، بیشتر مشهود یا شایان توجه میشود. انسان گمان میکند که مشغول خواندن اثر لابرویر (3) است: «اولیویه (4) سخت مواظب بود تا از چیزی که نمیداند حرف نزند.» در مورد آخرین نکته دفتر دوم چه باید گفت: «اما در هرحال بهتر است که بگذارم تا خواننده هرطور که دلش میخواهد فکر کند- ولو مخالف من باشد.» یادداشتهای روزانه سکهسازان یکی از باارزشترین تجربهها در زمینه تغییر قواعدی است که دیگر کهنه شده بود.
۱.AndreGide 2.Jacques de Lacretelle 3.La Bruyere Olivier،morteza.kalantariyan
"خــداونــدا چگونه چيزي که خــــود در هسـتـي نيازمند به توســت ،مي توانـــد دليل وراهنما و نشان دهنده تو باشـد؟آيا چيــزي هــسـت که ازتو ظاهــــرتر باشـد تا تورا ظاهر کند،آيا چيزهايي ديـگر آشکار ترند وتو مخفي،تا آنها نمايانگرتو باشند؟ تو کـي غايب بوده اي؟ تا دليــلي ما را به حضـور تو بـرساند و کــي دور بوده اي تا ايـن آثار بخواهند ما را به تـو برسـانـنـد.؟ "
*دعای عرفه!

+