تبليغاتX
[ moNad ]
Tue 13 May 2008
 

{بعد نوشت:وقتی برای پست پایین نظر مرتبط نمی ذارید آدم را به روزمرگی نویسی دچار می کنید!!}

 

+ posted by Delaram Akar .
Wed 7 May 2008


دعای خداوند چینین آغاز می شود:" ای پدر ما که در آسمان ها هستی..."در پاره ای از نظام های مذهبی،والد اصلی و یا منشاء مادر است.بچه از مادر متولد می شود و نخستین تجربه ی وی آغوش مادر است و در واقع باید گفت:مادر والدی بلافصل تر از پدر است{۱}.در اسطوره شناسی از زمین مادر صحبت می کنیم و در مصر پدیده ای به نام آسمان های مادر یا الهه نوت وجود دارد.در اسطوره شناسی اهمیت مادر از این روست که بسیاری از اسطوره ها  و قهرمان های یک افسانه هنگام تولد پدر خود را از دست داده اند و یا غالبا پدرشان مرده است یا در جایی دیگر است یا پنهان و گمنان است و قهرمان باید در جستجوی پدر بر آید.و درست افسانه و داستان های اسطوره ای به این شکلآنجایی به پایان می رسد که قهرمان پدرش را می یابد!(همیشه به معنی یافتن فیزیکی پدر نیست).در داستان حضرت عیسی پدر او به لحاظ نماد شناسی در آسمان ها بود{۲}عیسی زمانی که تن به مصلوب شدن می دهد از مادر ،اشک مادر، و محبت مادر می گذرد و رهسپار دیدار پدر می شود.صلیب نماد زمین و نماد مادر است و  در داستان عیسی مادر همه ی دلبستگی های دنیوی یک انسان است...مادر نماد یک وابستگی و عشق مادی و زمینی است که در عین حالی که برای قهرمان دلپذیر است اما هدف گذشتن و رهایی از آن است .داستان حضرت عیسی (از لحاظ اسطوره شناسی)دقیقا سیر تکامل و جنگندگی و دردها و رنج های انسان زمینی را نشان می دهد که برای رسیدن به تکامل و رهایی از این دلبستگی های مادی باید هزینه ی زیادی بپردازد که چه بسا دوست ندارد و برای او این دلبستگی ها دلپذیرند..عیسی می جنگد و ودست اخر اماده ی آسمان ها و دیدار با پدر می شود...یک نگاهش خیره به مادر و عطش روحش سوی پدر است!...صلیب و مصلوب شدن ترک زمین و زمینیان ست و خون آب تن مسیح نشان گر  آن است که چنین رها شدنی بی هزینه و دردو رنج نیست....مسیح مصلوب می شود  و به سوی پدر آسمانی می رود جسم  را برای مادر می گذارد  زیرا منشاء جسم خود را و ان کس که جسم به او بخشیده را مادر می داند و با روح خود به سوی پدر می رود که منشاء رمز غایی و متعال و در واقع به سوی خود می رود!...البته مادر و پدر مکمل یکدیگرند و این مادر است که شور و شعف و جستجوی را در قهرمان (همان فرزند)بیدار می کند..مثلا در خیلی از بخش ها مادر خطاب به فرزندش از کرامت و قامت بلند و مقاوم پدر می گوید و یا جمله ی :"پدرت را پیدا کن"به کار می برد و فرزند را به سوی هرفی والاتر می راند.از مادر زاییده شدن و به سوی پدر آسمانی رفتن بدان معناست که مادر  ابتدا مهارت حرکت را به او می اموزد و تا زمان اسقلال وی از او پرستاری ،بزرگ و تربیت می کند. قهرمان و اسطوره با گذشتن از مادر به پدر آسمانی خود خاهد رسید و پدر اسمانی را به دست اوردن در گرو گذر از مادر است ...مادری حتی به وی می اموزد که باید به دنبال تکامل باشد.وقتی قهرمان و اسطوره پدرش را پیدا می کند در واقع خودش را پیدا کرده است...

۱: The power of myth   2: Greek and Roma Mytheology

 

+ posted by Delaram Akar .
Tue 6 May 2008
سماع
+ posted by Delaram Akar .
Sun 4 May 2008
.

.

آنکس که شکست می خورد ٬ پیش از همه آرزو کردن را از یاد می برد!

 

+ posted by Delaram Akar .
Fri 25 Apr 2008

"مجنون به در خانه لیلی رسید .در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:"منم!"لیلی در را باز نکرد.مجنون و رفت و دوباره باز گشت برای بار دوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟"مجنون گفت:" ماییم!"لیلی در را باز نکرد. مجنون رفت و دوباره بازگشت برای بار سوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:" تو ام!" ..لیلی در را باز کرد!"

سه مرحله ی تکاملی عشق:(روانشناسی-عرفان)

مرحله ی اول:"که عشق با من است".عشق خارج از وجود من قرار دارد و آن را خارج از خود حس می کنم و در جستجوی ان هستم.آدم هایی که در این مرحله قرار دارند اغلب دم از خدا و حقیقت می زنند و اگر سخنور باشند در تمام سخنرانی های خود سخن از او می رانند و او را طلب می نمایند.شعار می دهند و مردمان را بی خدا را به حساب نمی آورند،حتی اگر به زبان و تعارف انان را پذیرا باشند.!به گروه خود تعلق و پیوستگی خاصی دارند و به افراد خارج از گروه در عمل مثل بیگانه ها نگاه می کنند.(اغلب مبلغان و جلسه داران عرفان در این مرحله هستند.)

مرحله ی دوم:"که عشق در من است".عشق در وجود این افراد راه یافته و آن را در خود می بینند نه خارج از خود دیگر به سخنوری و شعار دادن علاقه نشان نمی دهند.حقیقت،عشق،خدا را در خود جستجو می کنند و با ان در گفتگو و ارتباط مداوم هستند.خلوت نشینی پیشه می کنن که با انزوا تفاوت بسیار دارد.چنین افرادی در تفحص و جستجوی حکمت و معرفت هستند.ادعایی ندارند و گروه پرست و متعصب نیستند.به همه ی انسان ها،اعم از بی ایمان و با ایمان احترام می گذارند و خود را برتر از دیگران نمی بینند.بدون تصمیم قبلی و تظاهربه تواضع،به طور قلبی و وجودی نوع دوست و خطا پوش اند.درست عمل می کنند بی انکه حرفی از درست و غلط به میان آورند.

مرحله ی سوم:"که عشق، من است"در این مرحله خودِفرد تبدیل به عشق می شود بی انکه بداند،از بیرون و درون خود غافل می شود،به جز حقیقت چیزی نمی بیند و بدون آنکه تلاش کند حقیقت بر او روشن  است.مثل همه مشغول زندگی روزمره و عادی است.حرفی از حقیقت و عشق و خدا به میان نمی آورد،چون خود ذره ذره ای از این پدیده شده است..با عشق یکی شده است...عشق شده است!مثل آب که نمی تواند از آب حرف بزند فقط از نگاه و سیما و رفتار او می توان فهمید که او به ذره ای از عشق تبدیل شده است."منِ" او مبدل به عشقی خدایی و حقیقتی محض گردیده است چنین افرادی بسیار نادرند.حضورشان در هر جایی انرژی بخش و آرامش آور است.در کنار چنین کسانی احساس امنیت  و ارزش می کنیم و بی اختیار از او  تبعیت می کنیم بی انکه که حرفی بزند و یا فرمانی بدهد و یا برگزیده شود. توکل در آنان  چنان کامل است که اگر نان قرضی را از او طلب کنی بی تردید  می بخشند."تو نیکی کن و در دجله انداز" در نظر این انسان ها بیت دومی وجود ندارد چرا که به بازگشت آن، حتی از جانب خداوند و حتی در بیابان فکر نمی کنند.این یعنی رسیدن به معرفت محض!آنان از حق تبعیت می کنند به خاطر اینکه حق است نه به خاطر اطاعت از خداوند!

که عشق با من است*
در من است
من است

* زرتشت

 

+ posted by Delaram Akar .
Wed 23 Apr 2008

نکنید! آقا جان نکنید! این عکس ها چیه توی عروسی هاتان می اندازید؟ ای وای! من به کی شکایت کنم؟ لنگ عروس روی سر آقا داماد و بعد هر دو به دوردست ها نگاه می کنند!؟ خوب چرا واقعا؟ وای! یک خرده ملیح باشید! نه به این عکس ها که از تویش تنه درخت در می آید و شاه داماد کتش را یک انگشتی می گیرد روی شانه نه به آن که توی ژست پاسادوبل و سالسا عکس می گیرند. این سایه های شطرنجی که برمی دارید پشت چشمتان می تپانید، هدفش چیست؟ زشت تر می شوید به خدا! کجای دنیا ششصد هزار تومان پول بی زبان را دور می ریزند که ترسناک بشوند شب عروسی شان؟ گل می زنید به ماشین؟ از این کار احمقانه تر هم هست؟ یک لحظه فکر کنید. گل آلستریوم، رز، لیلیوم به این خوشگلی را می تپانید روی ماشینتان که باهاش بیست دقیقه تا محل عروسی بروید؟ روی کاپوت و شیشه عقب و روی چهارتا در؟ روبان هم آویزان می کنید؟ که چی بشود آخر؟ روز به روز هم احمقانه تر و پر دنگ و فنگ تر می شود ادا و اصول هایتان. این همه پول را یک تکه طلا بخرید یک عمر به خودتان آویزانش می کنید و در راستای همان اهداف مسخره تان هم هست! وگرنه عاقل باشید، سفر می روید. پدر و مادرتان آرزو دارند؟ خیلی خوب. یک مهمانی خوب بگیرید و چهارتا دوست و آشنا و فامیل را دعوت کنید، یک دست کت و شلوار هاکوپیان تن آقا و یک پیراهن سفید دامن پفی تن خانم و تمام. فیلم می گیرید در حالی که گل می کنید از باغچه؟ باقالی پلو و بره و خوراک زبان می کشید توی بشقاب و قاشق قاشق می کنید توی حلق هم؟ چرا واقعا؟ حالا عروس خانم لای درخت ها دنبال آقا داماد بگرد! حالا آقا داماد از پشت بپر عروس خانم را بگیر. حالا این وری غش کنید! حالا آن وری ضعف کنید! حالا با دوربین بای بای کنید! خسته ام کردید! هیچ کارتان به هیچ کارتان نمی آید. نکنید! مسخره است! خیلی مسخره! شرم آور است حتی! نکنید...

 

+ posted by Delaram Akar .
Mon 21 Apr 2008

... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


 1359
 اول اردی بهشت
سالروز در گذشت عارف آب و آیینه،گل*

 

+ posted by Delaram Akar .
Mon 21 Apr 2008

مرد در حال شکنجه فریاد می زد:ناقص است!
شکنجه افزایش یافت:
مرد دوباره فریاد زد..دینِ تان ناقص است!
مرد را به سوی آتش بردند تا بسوزانند اش
مرد دوباره  فریاد زد:همه دین ها ناقص اند..بگذارید زندگی مان را بکنیم!
و با فریاد های..ناقص است ..ناقص است...سوخت!

 

+ posted by Delaram Akar .
Sat 19 Apr 2008

 سکه‌سازان [Journal des Faux-Monnayeurs]. اثری از آندره ژید (1) (1869-1951)، نویسنده فرانسوی، که در 1926 انتشار یافت. نویسنده قصد خود را در تقدیم‌نامه کتاب بدین‌سان آشکار می‌کند: «من این دفترمشقها و بررسیها را به دوستم ژاک دولاکرتل (2) و همه کسانی تقدیم می‌کنم که به مسائل مربوط به این حرفه ‌علاقه‌مند هستند.» دنباله آن از صلابت کمتری برخوردار است. ژید، در کارگاه، در حالی که پرده نقاشی را درگوشه‌ای نهاده است، با رنگها کار می‌کند. شخصیتها را از تابلو بیرون می‌کشد، از این کار لذت می‌برد و نگران است، آنها را هرطرف می‌چرخاند و در پی کشف جوهر، حرکات وخصلت یگانه آنهاست. ژید که در اینجا حتی‌الامکان کمتر رمان‌نویس است و نمی‌تواند مدت زیادی بازیی را ادامه دهد که در آن خود را کمتر از آنچه می‌آفریند واقعی تصور کند، طوری از شخصیتهای خود حرف می‌زند که گویی آنها را می‌شناسد و این برای آن است که بهتر بتواند آنها را به خود جلب کند. به نوعی از آنها تملق می‌گوید، سرجایشان قرار می‌دهد، امتحانشان می‌کند و خود را متقاعد می‌کند که واقعاً وجود دارند؛ خود را کنار می‌کشد تا بگذارد شخصیتهای رمان بهتر نفس بکشند. برای آنکه به آنها امکان دهد که خارج از قلمرو ذهنش عمل کنند، دوباره خلقشان می‌کند، سعی می‌کند که آنها را درک کند، حتی‌الامکان اظهار همدردی می‌کند تا آنها را از حجب و حیا و ملاحظات رازپوشی ناچیزشان برهاند. کمتر از هرچیز به ملاحظات روانشناختی توجه دارد. بیشتر کوشش می‌کند که نشان دهد تا اثبات کند. ژید این عالم جالب را که در آن هراخلاقی را مضحک می‌یابد ولی نمی‌تواند از آن فرار کند، عاشق شخصیتهایی است که خود خلق کرده است و در نتیجه نسبت به آنها احساس غیرت می‌کند. از این حیث می‌توان گفت که برای آنها بیش ازحد باهوش است و آنها این مطلب را احساس می‌کنند. او با آنها و همزمان با آنها می‌اندیشد. آزادی آنها آزادی اوست. کلمات «باید» «ضروری است» مدام از قلمش جاری است. ژید برای آنکه به عمق راز آنها پی ببرد، هرگونه کنجکاوی را به کنار می‌گذارد، خود را بی‌هدف به دست حوادث می‌سپارد. به قدری وحشت دارد از اینکه نتواند افکارش را که شاهد زنده آنهاست، از جسمی به جسم دیگر متبدل سازد. تعمداً از طرحهای اولیه خود عدول می‌کند، به ردیابی فشارهای می‌پردازد، باعث تمرد یا اطاعت شخصیتهای آفریده خود می‌شود. این کتاب کوچک یک بازی قایم‌موشک یا بهتر بگوییم بازی چشم‌بندی است. در اینجا نویسنده است که چشمانش را می‌بندد تا بگذارد شخصیتهایش بازی کنند و مخصوصاً آنها و خودش را فراموش کند: جسم آنها و چهره آنها و هرچیزی را که روح آنها را پنهان می‌کند فراموش کندچرا که میخواهد صدای آنها را بهتر بشنود. این جد و جهد جالب توجه است زیرا ژید هرچه بیشتر سعی می‌کند که نادیدنی یا نابینا باشد، بیشتر مشهود یا شایان توجه می‌شود. انسان گمان می‌کند که مشغول خواندن اثر لابرویر (3) است: «اولیویه (4) سخت مواظب بود تا از چیزی که نمی‌داند حرف نزند.» در مورد آخرین نکته دفتر دوم چه باید گفت: «اما در هرحال بهتر است که بگذارم تا خواننده هرطور که دلش می‌خواهد فکر کند- ولو مخالف من باشد.» یادداشتهای روزانه سکه‌سازان یکی از باارزش‌ترین تجربه‌ها در زمینه تغییر قواعدی است که دیگر کهنه شده بود.

 

۱.AndreGide 2.Jacques de Lacretelle 3.La Bruyere Olivier،morteza.kalantariyan

 

 

+ posted by Delaram Akar .
Thu 17 Apr 2008
اِيَکُونُ لِغَيرکَ مِنَ الظُّهورِمالَيسَ لََکَ حَتّي يَکُونَ،هُوَ المُظهِِرَِ لَکَ متي غِبتَ،حَتّي تَحتاجَ اِليِِِِِِ دَليلٍ يَدُلَُّ عَلَيکَ و مَتي بَعُدتَ حَتّي،تَکُونَ الاثارُ هِيَ الَّتي ،تُوصِلُ اِلَيکَ.*

"خــداونــدا چگونه چيزي که خــــود در هسـتـي نيازمند به توســت ،مي توانـــد دليل وراهنما و نشان دهنده تو باشـد؟آيا چيــزي هــسـت که ازتو ظاهــــرتر باشـد تا تورا ظاهر کند،آيا چيزهايي ديـگر آشکار ترند وتو مخفي،تا آنها نمايانگرتو باشند؟ تو کـي غايب بوده اي؟ تا دليــلي ما را به حضـور تو بـرساند و کــي دور بوده اي تا ايـن آثار بخواهند ما را به تـو برسـانـنـد.؟ "

*دعای عرفه!

 

+ posted by Delaram Akar .
Wed 16 Apr 2008
 امشب،امشب..
 خدا از زمین گذر کرده ....زمین بوی آسمان  گرفته...!

 

+ posted by Delaram Akar .
Sun 13 Apr 2008

تقدیم به "مــ .ق"! عادت داشت هر وقت سر کلاس می اومد دوتا شکلک که لبهایشان مخالف هم بود می کشید و بعد تمرینو شروع می کرد..."نفهمیدم لبهای خودش کدامی بود؟"همیشه خندان بود...حتی موقع تمرین هم نمی تونست خیلی جدی باشه...همیشه خندان بود! اما دود سیگار و نگاه نافذه استاد بوی بارانِ غم می داد! هر روز تمرین کردن و با هم بودن باعث شد به با هم بودن عادت کنیم....شاید با او بودن!تو اون روزهای سگی زندگی ام استاد فرشته ای بود که باید وجودش را هر روز جشن می گرفتم...همه ی روزها را به عشق استاد..و خنده ها و خوش بودن های کم عمر می گذراندم..."نفهمیدم لبهای خودش کدامی بود؟"...استاد با آن کیف رو دوشی اش با آن موهای تاب دار مشکی اش هنوز تنها عکس رنگی دلم است..که بوی عشق می دهد...آره بار اولی که رعشه های عشق را در خودم دیدم... عشق به استاد تئاترم بود!
    
 

+ posted by Delaram Akar .
Thu 10 Apr 2008
.
.
کاش بری،دیگه بر نگردی!

 

+ posted by Delaram Akar .
Wed 9 Apr 2008
سوسياليسم:دو گاو داريد، يكي را نگه مي داريد ديگري را به همسايه‏ي خود مي‏دهيد.كمونيسم:دو گاو داريد، دولت هر دوي آنها را مي‏گيرد تا شما و همسايه‏تان را در شيرش شريك كند.فاشيسم: دو گاو داريد، شير را به دولت مي‏دهيد دولت آن را به شما مي‏فروشد.كاپيتاليسم: دو گاو داريد، هر دوي آنها را مي‏دوشيد شيرها را بر زمين مي‏ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.نازيسم: دو گاو داريد، دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي‏گيرد.آنارشيسم: دو گاو داريد، گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي‏دوشند.ساديسم: دوگاو داريد، به هر دوي آنها تيراندازي مي‏كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‏اندازيد.آپارتايد: دو گاو داريد، شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‏دهيد ولي گاو سفيد را نمي‏دوشيد.دولت مرفه: دو گاو داريد، آنها را مي‏دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‏دهيد تا بنوشند.بوروكراسي: دو گاو داريد، براي تهيهء شناسنامه‏ي آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‏كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.سازمان ملل: دو گاو داريد، فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‏كنند نيوزلند راي ممتنع مي‏دهد.ايده آليسم: دو گاو داريد، ازدواج مي كنيد همسر شما آنها را مي‏دوشد.رئاليسم: دو گاو داريد، ازدواج مي‏كنيد اما هنوز هم خودتان آنها را مي‏دوشيد.متحجريسم: دو گاو داريد، زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.فمينيسم: دو گاو داريد،حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد، از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‏كند.ليبراليسم: دو گاو داريد، آنها را نمي‏دوشيد چون آزاديشان محدود مي‏شود.دموكراسي مطلق: دو گاو داريد، از همسايه‏ها راي مي‏گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه؟ سكولاريسم: دو گاو داريد، پس به خدا نيازي نيست.فرودیسم:دو گاو دارید،نیاز جنسیشان را را بر طرف کنید تا بهتر شیر بدهند.نهیلیسم:دوگاو که هیچ..صدگاوم اگه دارید، بدوشید که چه شود!؟متریالیسم:دو گاو دارید،آن که چاق تر و شیردار تر است را بدوشید.کارتزین:دو گاو دارید،بخوابید..خواب ببینید که کدام را بدوشید!پراگماتیسم:دو گاو دارید..تفکر کنید . هر چه سریع تر به دوشیدن گاو عمل کنید.سوفسطایییان:دو گاو داشتن نسبی است از این رو به شیر مطلق دست پیدا نخواهید کرد.جبر گرایی:دو گاو دارید..قسمت هر چه بود....زیبا شناسی: دوگاو دارید،هر کدام زیباتر است آن را بدوشید.ماکیاولیسم:دو گاو دارید..مجاز هستید به هر وسیله ای متوصل شوید و گاو را بدوشید.جمهوری اسلامی:دو گاو دارید..شورای نگهبان هر کدام را تایید صلاحیت کرد.آن را می دوشید..!

 

+ posted by Delaram Akar .
Sun 6 Apr 2008

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری! +

+ posted by Delaram Akar .