تبليغاتX
مونـاد
88/07/26
دل
دل است دیگر،تنگ می شود،می گیرد،می شکند،می سوزد،می میرد
88/07/25
حالا که می روی از بَرَم
بلند تر بخند،
حالا که می روی از بَرَم
بگذارمردم شهر بشنوند
صدای خنده ات را
شاید که
گم شود در گوش ها                                             
این همه ناله ی من
هر چه خنده ات بلند تر
دلم تنگ تر
ناله ام محزون تر
غم در سینه ام سوزان تر
بلند تر بخند
حالا که می روی از بَرَم
88/07/22
دقت در هنگام مرگ

باید حواسمو بیشتر جمع کنم، آره، باید برای دفعه ی بعد که می خوام خودکشی کنم دقتِ بیشتری داشته باشم،باید  یه روز قبل کاترِ نو بخرم که تیز باشه. یه درجه هم سرشو بشکنم که از تیزیش مطمئن بشم،باید دقتمو خیلی بالا ببرم. باید این بار کار حساب شده ای بکنم. باید قبلش در اتاقمو قفل کنم که کسی وسط کار درست موقعی که دارم رگ اصلی رو پیدا می کنم وارد اتاق نشه  باید قبلش خوب نگاه کنم باید فرع و اصل این همه رگُ رو  مُچِ دستم تشخیص بدم.آره این بار باید کاری بکنم که دیگه دکتر نتونه بخیه بزنه.آره باید خیلی دقت کنم!

88/07/09
تا همیشه
اینجا،
اینجا که دل ِ من ست،
خاطره ها جای آدم ها حرف می زنند،
دستی به دور گردنم دراز می کنند،
می خندند،
می مانند!
88/07/09
کمانچه
بزن آن زخمه
88/07/08
بهنگام
به وقت تولد انسان باید بر او گریست نه به هنگام مرگ اش
88/07/06
بیا،بگو

بیا،بیا بگو  که همه چیز خوب می شود.این سر پایینی ها، سربالایی می شود. بیا بگو که پاییز دیگر نمی سوزاندم . بگو که حالم بهتر می شود.بیا بگو سردی هایت تمام می شود. هِق هِق هایم کم می شود ، بیا بگو، آرامم  آرام می شود. بیا بگو...

88/07/03
مدرسه

مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت :مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها ديدم و غريب .از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه مي شد.
[سهراب سپهری-اتاق آبي]

88/07/02
آهای خدا
های،ای خدا، تو را قسم به خداوندید بگو داری با بنده هات چی کار می کنی؟!(+)
88/07/01
چو روز گردد
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم بی‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
[سعدی]
88/06/31
مرگ عشق

وحشتناک تر از این لحظه به خود دیده ای؟زمانی که، به دختری که عاشقش هستی بگویی: فعلن عشقتو بذار کنار، لباستو دربیار! زمانی را می گویم که مرگ عشق فرا می رسد.

88/06/25
فلسطین همین جاست

88/06/24
یاشایَدَم غم هایش را

"ساوینا"از پنچره اتاقش دخترک را می دید که راه می رفت، طول تمامی راه روهای خانه را. انگار منتظر کسی باشد. و تصنیفی را که گرامافون بخش می کرد تکرار می کرد،گاه بلند،گاه در حد زمزمه! اما خوب می دید که تکرار می کرد زیر لب تمامِ غمِ شاعر را! گاه گریه می کرد بی امان، گاه خنده ای تلخی می کرد و باز بیشتر می گریست.اشک هایش همه ی شیشه ی عینکش را گرفته بود. دیگر  چشمان دخترک معلوم نبود حتی مژک های بلندش! دود سیگار تمامی صورتش را پوشانده بود، یاشایدم غم هایش را! نگاه تلخش را دوخته بود به پنجره ای که چشم های مبهم ساوینا پشتش نبود .دستانش گره خورده بود به هم، که هیچ  کدام دست ساوینا نبود و تکیه داده بود به فضای پشتت که جای خالی ساوینا بود .ساوینا دخترک را نمی دید.حتی اگر می خواست،از پنجره ی اتاقش...

88/06/20
نازکش
نازکـشِ خسـته، تــــ و یـی!
88/06/19
هجوم

نخستین روزهای هجوم را به یاد می آورم.مردم لوحه ی نام خیابان های تمام شهر را پایین می آوردند و تابلوهای جاده ها را از جا می کندند.در ظرف یک شب حتی یک لوحه و تابلو در بوهم باقی نمانده بود.سپاه روس هفت روز تمام در کشور سرگردان بود و نمی دانست به کجا می رود. افسران روسی به دنبال محل ساختمان روزنامه ها، تلوزیون و رادیو می گشتند اما نمی توانستند آن ها را پیدا کنند.از مردم سوال می کردند، اما آن ها شانه بالا می انداختند یا نشانی نادرست و جهت عوضی را نشان می دادند.

88/06/17
باخت
ای یار
دیدی باختــم؟
دیدی غمـ ها بر من تاختند
آخر دیدی بی دوست با مردم ساختم!
88/06/16
زمین! کو آسمانم؟
کسی دستش به آسمانها نمی رسد، مگر آنکه دوباره متولد شود.*
[مرحوم فرداد غفاری]

88/06/09
این خدای ما خیلی خداست

از این گوربان گنگ هیچ چیز بعید نیست از خدای بالا سر نیز نیست. در نهایت قلبم آرزویی است که با خدا در میان گذاشته ام. اگر اجابت کرد، می آیم و می گویم... خدای ما، خیلی خداست... ! اما اگر اجابت نکرد... بدانید این خداست که می خواهد به فرشتگانش بگوید: بنده ی من، خیلی بنده است... آنوقت من دهان این گوربان را بسته نگاه می دارم به تندیس ِ بندگی!*

88/06/04
قمار
شماها این قمار رو باور می‌کنین؟
88/05/30
تنگ یعنی؟
دلِ من بسیار تنگ
از مشت دستت هم کوچک تر
تنگ دانی چیست؟
دلِ مــن!
تنگ یعنی:
دلواپسِ  شادی هایت بودن
متنفر از هم خوابِ ات بودن
یعنی:
دلِ لَک زده ی تنها
تصور خنده هایت ، مُدام