این یک راز است:آموخته ام که از یک روز به روز دیگر شنا کنم.من آن چیزی نیستم که با لبخند به آن تظاهر می کنم.من چیز دیگری هستم.کسی هنوز اینجا نیست!پس من هیچ کس نیستم.فقط یک نسان زنده هستم.آرام دراز می کشم،و به سرفه ی شهر که از بیرون پنجره به گوش می رسد،گوش می کنم.نمی ترسم!آینده همچون کت و شلواری نامرئی،یک جایی آن بیرون،گرم و نرم آویخته تا برهنگی مرا بپوشاند و سرمایی که سپیده ی صبح تا به حال در تنم دویده،بیرون کند!
پی نوشت:زندگي خود را باز پس بگير , بجنگ براي توازن.