تبليغاتX
[MOnAd]
Tue 15 Aug 2006
 
دیوار چیســــــــــت؟

دیوار:
دو پنچره ی رو به هم است
بدون منظره!

 

+| Delaram AKAR
Thu 10 Aug 2006

رنه گنون و معناى واقعى سنت

حضرت عيسى(ع) فرموده است: «واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار كه در ملكوت آسمان را بر روى مردم مى‏بنديد. زيرا خود داخل آن نمى‏شويد و داخل‏شوندگان را از دخول مانع مى‏شويد» (انجيل متى 1413/23). اتهام اساسى آن حضرت عليه ايشان اين بود كه آنان دستورهاى خداوند را فراموش كرده بودند و به رسوم انسانها چسبيده بودند; فقدانى عجيب از حس نسبتها! «هر كه به هيكل قسم خورد باكى نيست، ليكن هر كه به طلاى هيكل قسم خورد بايد ادا كند».آن حضرت مى‏فرمايد: «كدام افضل است; طلا يا هيكلى كه طلا را مقدس مى‏سازد؟!» حضرت عيسى(ع) درباره كشيشهاى مسيحى چيزى نگفتند; چون آنان هنوز وجود نداشتند. قرآن مجيد به آنان نيز مى‏پردازد: «ان كثيرا من الاحبار و الرهبان لياكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله‏» (سوره 9 آيه‏34).و حضرت پيغمبر(ص) فرمودند كه هر چه يهوديان و مسيحيان كردند (منظور ايشان كارهاى ناشايست‏بود) از امت من هم كسى پيدا شود كه آن بكند.منظور من از نقل اين گفته‏ها نخست اين است كه ما بايد از وخامت وضع آگاه شويم و سنگينى بار مسئوليت را به خوبى حس كنيم و از خداوند بخواهيم كه: «ما را به آزمايش مينداز، بلكه ما را از شر رها ساز» و يا «اهدنا الصراط المستقيم‏».و دليل دوم، نزديك شدن به موضوع كنفرانس است. چنانچه بخواهيم تجدد را از ديدگاه «الهياتى‏» مورد بحث و بررسى قرار دهيم، بايد آن را با معيار كتابهاى آسمانى بسنجيم. يكى از نكات اساسى، دكترين ادوار است كه رنه‏گنون در كتاب خود تحت عنوان «بحران دنياى متجدد» به آن اشاره كرده است. طبق تعليمات همه اديان بعضى با صراحت‏بيشتر مانند آيين هندو و برخى با صراحت كمتر گذشت زمان از يك الگوى دورى پيروى مى‏كند كه با يك عصر طلايى آغاز مى‏شود و بعد به سوى پايين، تا انتهاى «عصر آهن‏» (يا به گفته هندوها، Kali-yaga عصر تاريك) ادامه مى‏يابد. صريح‏ترين صورت‏بندى اين تعليمات در مغرب زمين، نزد افلاطون يافت مى‏شود. افلاطون در كتاب «مرد سياسى‏» در جايى مى‏نويسد: در آغاز، خداوند خودش بر عالم به طور مستقيم حكومت مى‏كرد (در عصر كرونوس); سپس آن را به خود واگذار كرد. اما عالم نخست هنوز همراه با نظم به گردش خود ادامه مى‏دهد، ولى كم‏كم بى‏نظمى در آن آشكار مى‏شود تا به جايى مى‏رسد كه اگر خداوند به آن نرسد از هم مى‏پاشد. در اين زمان «خداوند كه اين نظم را آفريده دوباره سكان كشتى را به دست مى‏گيرد و عالم را به نظم برمى‏گرداند».و همچنين در كتاب «جمهورى‏»، افلاطون پس از توصيف مدينه آرمانى، فورا به اين مساله مى‏پردازد كه اين مدينه چگونه از بين خواهد رفت. حتى اين كشور آرمانى نمى‏تواند براى هميشه برپا بماند; «چون هر حادثى محكوم به زوال است.»بدين ترتيب، به عنوان ارزيابى اوليه، شايد بتوان گفت كه «زمان ما» به اخيرترين دوره‏هاى عصر تاريك، بسيار شبيه است. من در اينجا قصد ندارم كه مانند شاهدان يهوه، (Jehova|s Witnesses) به شما وقت دقيق ارائه كنم، يا اين كه بگويم من حجتى هستم. امروزه صحبت كردن درباره هر مساله و موضوعى بسيار مشكل شده است. زيرا كلمات به قدرى مورد سوءاستفاده قرار گرفته‏اند كه تداعى معانيهاى نادرست، معنى واقعى هر كلمه را لوث كرده است. مثلا اگر از آخر زمان صحبت كنيد، مى‏گويند شاهد يهوه يا حجتى است; اگر از ازوتريسم، (esoterism) صحبت كنيد فورا فرقه‏هاى شبه معنوى به خاطر مى‏آيند كه كتابهايشان كتابفروشيهاى اروپا را پر كرده است و عجيب‏ترين مطالب را به عنوان تعليمات معنوى به خورد خواننده مى‏دهند; و اگر از سنت‏حرف بزنيد خطر متهم شدن به ارتجاع و هزار چيز ديگر در پيش است. ولى همه اينها به نحوى از منطق خاص خود پيروى مى‏كنند: آيا نبايد همان گونه كه در انجيل پيش‏بينى شده نزديك به آمدن مسيح واقعى، مسيح‏هاى دروغين (دجال) بيايند؟ به همين ترتيب تعليمات بدلى از «آخر زمان‏»، با پديدارشدنشان نشان مى‏دهند كه آخر زمان نزديك است.در جمله‏هاى قبل به اين نكته اشاره كردم كه به عنوان ارزيابى اوليه، مى‏توان گفت كه در مراحل نهايى «عصر تاريك‏» زندگى مى‏كنيم. به عنوان بهترين دليل بر اين مدعا مى‏توانم به اين نكته اشاره كنم كه درست عكس اين موضوع، مورد اعتقاد عموم است. تكامل، پيشرفت، نظم جديد جهان و يا حتى «دين عصر جديد» بتهايى هستند كه با شور بسيار مورد پرستش عام قرار گرفته‏اند. زمان حضرت نوح(ع) را به خاطر بياوريد; چه كسى به نوح اعتقاد داشت؟ با وجود اين، حضرت عيسى(ع) فرموده‏اند كه آخر زمان هم همان‏گونه خواهد بود: «همان گونه كه در ايام نوح بود، همان‏گونه نيز آمدن فرزند انسان خواهد بود.»در واقع، اگر بخواهيم وجه اشتراكى براى تمايلات رايج و نيروهاى حاكم بر دنياى جديد پيدا كنيم، مى‏توانيم بگوييم اين وجه اشتراك، «دور شدن از خدا» است. «انسان را چنان در زندگى دنيايى غوطه‏ور ساختند كه فرصت فكر كردن به سرنوشت روح ناميراى خود را نداشته باشد.» و اين امر به دو نحو انجام مى‏پذيرد: در جهان اول بدين ترتيب كه بشر با سيلى از سرگرميهاى دنيايى رو به رو مى‏شود كه شتت‏حاصل از آن، فرصتى براى فكر كردن به او نمى‏دهد; و اگر هم اتفاقا كسى چيزى معنوى‏تر خواسته باشد لشگرى از تعليمات «باطنى‏» دروغين و معلمان دروغين‏تر حاضر به خدمت هستند تا آنچه را كه او مى‏خواهد به قيمتى ارزان به او ارائه دهند. من چندى پيش در آلمان، در يك مجله كاتوليك نام كتابى را ديدم كه نشان مى‏داد تنها در آلمان 600 فرقه از اين نوع موجود است. در جهان سوم اين نكته به نحوى خشن‏تر انجام مى‏گيرد. انسان بايد صبح تا شام به دنبال نان روزمره بدود و بدين ترتيب، اصلا فرصت فكر كردن به آخرت پيدا نمى‏كند.پس از اين مقدمه، به موضوع سخنرانى خود تحت عنوان «رنه‏گنون و معناى واقعى سنت‏» مى‏پردازم. رنه‏گنون در سال 1886 در فرانسه متولد شد و در سال 1951 در مصر از دنيا رفت. او بنا به گفته خودش، پس از افزون بر چهار قرن فراموشى تعليمات ازوتريكى در اروپا، اولين كسى است كه دوباره اين حقايق را به ياد آورد. وى بر اين باور بود كه تنها راه رهايى از «بحران دنياى متجدد» همان بازگشت‏به سنت و برقرارى دوباره سلسله مراتب ارزشى سنتى در جميع شئون زندگى است. نزد وى سه مفهوم اساسى وجود داشت كه عبارتند از: متافيزيك محض، سنت، و ازوتريسم. منظور گنون از «متافيزيك‏»، علم اصول اولى’ است. كلمات او را بايد به معناى دقيق و ريشه‏اى گرفت. بدين ترتيب، مفهوم جمله ساده «علم اصول اولى’» از آنجا كه اصول اولى’ و به طريق اولى’، اصل اعلى’ متعالى‏اند اين طور خواهد بود كه اين دانش نمى‏تواند توسط انسان و با ابزارهاى انسانى كسب شود و مى‏بايست توسط خود اصل اعلى به او وحى گردد. با توجه به همين نكته است كه اهميت‏سنت آشكار مى‏شود و طبق اين تعريف به منشا الهى سنت و به لزوم حفظ و انتقال آن بدون انحراف و اضافات پى مى‏بريم. «خدا را هيچ كس نديده; فرزند يگانه كه در دامان پدر است‏به ما خبر داده‏» (انجيل يوحنا).

«الحمد لله الذى هدينا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدينا الله‏»;

«منزه باد خدايى كه ما را بر دين رهنمون ساخت كه ما هرگز به آن راه نيافتيمى، اگر خدا ما را راه نمى‏نمود» (سوره 7 آيه 43). گنون در كتابش به نام [ L|esoterisme de Dante ] (ازوتريسم نزد دانته) مى‏نويسد: «متافيزيك محض نه رومى است نه مسيحى، بلكه جهانى، (universal) است‏». و در واقع چنين نيز مى‏بايد باشد; چون خدا يكى است: «الله الهنا، الله احد» (سفر تثنيه); «قل هو الله احد» (قرآن، سوره اخلاص) و يا: «هيچ كس خوب نيست مگر يكى; خدا» (انجيل). و اين همان تعليمات «وحدت درونى اديان‏» است.سنت، اصولا داراى دو بعد است: يكى افقى و ديگرى عمودى; كه ما براى آن دو، دوكلمه‏شريعت، (Exoterisme) و راه باطن، (Esoterisme) را به كار مى‏بريم. شريعت، ( Exoterisme) بيان خود را در الهيات مى‏يابد و متافيزيك محض متعلق به راه باطن، (Esoterisme) است. در نظر گنون رابطه اين دو، مانند ارتباط ميان بدن و دل است. به عنوان مثال، به بوناونتورا، (Bonaventura) اشاره مى‏كنم كه مى‏گويد: هر جمله‏اى از كتاب آسمانى داراى چهار معناست: لغوى، اخلاقى، «الهياتى‏» و عرفانى. الهياتى به اين معناست كه به چه چيز بايد معتقد بود، و معناى عرفانى به ما مى‏آموزد كه چگونه نفس مى‏تواند با خداوند متحد گردد. در يهوديت راه باطن، (Esoterisme) در «قباله‏» متجلى شده، و در اسلام در عرفان محض; كه مى‏توان به مولانا جلال‏الدين رومى و ابن‏عربى به عنوان بزرگترين نمايندگان آن اشاره كرد.«متافيزيك‏» نزد گنون، ربطى به «سيستم‏هاى فلسفى‏» ندارد و «ابزار» كسب آن «عقل جزئى ( فكر) نيست، بلكه عقل، (intellect) است كه در عرفان از آن به چشم دل ياد مى‏شود. من در اينجا به مطلبى از گنون در كتاب «بحران دنياى متجدد» اشاره مى‏كنم: «نكته‏اى مطلقا اساسى است... [و آن اين] كه شهود عقلانى، كه تنها توسط آن، دانش متافيزيكى قابل كسب است، هيچ چيز مشتركى با آن شهودى كه معمولا از آن صحبت مى‏شود ندارد. دومى مربوط به حوزه محسوسات، و پايين‏تر از عملكرد عقل جزئى است; حال آن كه اولى، كه متعلق به عقل محض است، برعكس، بالاتر از عقل جزئى است. امروزيها كه از هيچ چيز وراى عقل جزئى، (reason) اطلاعى ندارند، حتى قادر به [دستيابى به] تصورى از آن نيز نيستند، حال آن كه تعليمات دوران باستان و قرون وسطى... نه تنها به وجود شهود عقلانى قائل بودند، بلكه به حاكميت آن بر جميع قواى عقلانى نيز معتقد بودند. اين نكته بيانگر آن است كه چرا قبل از دكارت «راسيوناليسم‏»، (Rationalisme) وجود نداشت.»در آغاز گفته شد كه وجه اشتراك گرايشهاى حاكم بر دنياى جديد «دورى از خدا» است. اين گرايش به نحو احسن در قلمرو علوم امروزى ديده مى‏شود; بدين ترتيب كه اين گرايش به پيدايش علمى كمك كرده كه امروزه تنها [چيزى است كه] به عنوان علم پذيرفته مى‏شود و اين علم در نظر گنون چيزى جز «علم ناسوتى‏» در مقابل «علم قدسى‏» نيست. گنون در كتاب «بحران دنياى متجدد» در فصلى تحت همين عنوان مى‏نويسد: «شهود عقلى در تمدنهايى كه ويژگى سنتى دارند، همچون اصلى تلقى مى‏شود كه ساير امور را مى‏توان بدان منتسب دانست. به تعبير ديگر، مكتب متافيزيك محض اصالت دارد و ساير امور به صورت نتايج‏يا كاربردهاى آن در مراتب مختلف واقعيت مشروط، با آن مرتبطند. اين امر، بويژه، در مورد نهادهاى اجتماعى صادق است، ولى درباره علوم. .. نيز صدق مى‏كند. ... بدين قرار، تا آنجا كه به علوم مربوط مى‏شود، دو تصور كاملا متفاوت و حتى منافى يكديگر وجود دارند كه آنها را مى‏توان به ترتيب، تصور سنتى و تصور جديد خواند. ... بينش جديد با جستجوى قطع پيوند ميان علوم و اصول متعالى... آنها را از هر گونه معناى عميق‏تر، تهى ساخته است....» گنون اضافه مى‏كند كه «بايد كاملا روشن شده باشد كه ما در صدد طرح اين دعوى نيستيم كه هيچ نوع معرفتى، هر قدر پست و متنزل باشد، فى‏نفسه مشروع نيست; آنچه مشروعيت ندارد صرفا سوء استفاده‏اى است كه وقتى موضوعاتى اين چنين كل فعاليت‏بشر را به خود اختصاص مى‏دهند، صورت مى‏بندد.»بدين ترتيب مى‏بينيم كه علم امروزى با جريان كلى «دورى از خدا» به خوبى هماهنگ است. متاسفانه امروزه افراد دينى هم اجازه داده‏اند كه اين علم از آنها زهره چشم بگيرد; اين افراد خود را در مقابل اين علم باخته‏اند و مى‏كوشند تا دين را براساس فرضيه‏هاى «علمى‏» توجيه كنند مانند تيار دو شاردن، (Teillardde Chardin) و افرادى همچون وى و بدين ترتيب اگر فقره‏اى از معتقدات قابل توجيه نبود آن را به دور مى‏اندازند و مى‏خواهند با اين كار از دين «اسطوره‏زدايى‏» كنند; حال آن كه بايد عكس اين رويه، حاكم باشد و فعاليتهاى علمى توسط دين كنترل شود. من در اينجا درباره اين موضوع كه «تمييز ارواح‏» چگونه بايد باشد، مثالى مى‏زنم. مهندسى ژنتيك را در نظر بگيريد و به اين آيه قرآن مجيد نيز توجه كنيد. در قرآن چنين آمده است كه وقتى خداوند شيطان را به علت‏سركشى از درگاه خود مى‏راند، شيطان گفت: «من گمراهشان خواهم كرد و آرزوها به دلشان مى‏اندازم و بر آن مى‏دارمشان كه گوش چهارپايان را ببرند و بر آن مى‏دارمشان كه خلق خدا را تغيير دهند.» (سوره مريم، آيه 119)

هركه گوش شنوا دارد بشنود!

در پايان به طور خلاصه بگويم كه تمام كار دوران زندگى رنه‏گنون يك ارزيابى متافيزيكى از تجدد است و آن را دنياى جديد را در نور تعليمات سنتى به عنوان مرحله نهايى يك حركت‏به سوى پايين مشخص مى‏سازد كه ويژگى اصلى آن نفى هر چيز معنوى است. راه خروج از اين پرتگاه، در نظر گنون، بازگشت تام و تمام به سنت است و تعمق در آن به كمك متافيزيك محض صورت مى‏پذيرد. نزديكى اديان به يكديگر، يا به اصطلاح، تشكيل «جبهه واحد» امر بسيار مهمى است. منظور گنون از اين تقريب، احترام متقابل و درك اين نكته است دست‏كم براى زبده متفكران كه همه اديان صورتهاى مختلفى هستند كه خداوند، خود، براى به تجلى رساندن حقيقت واحد الهى برگزيده است. تنها ادعاى انحصارطلبى است كه بايد كنار گذاشته شود و اين ادعا هم مابه‏ازاى عينى در اديان ندارد، بلكه منبعث از عنصر سوبژكتيو موجود در هر مذهب است; به عبارت ديگر، مؤلفه‏اى سوبژكتيو از ايمان است.

اكنون به اختصار، بعضى از آثار گنون را نام مى‏برم (تاريخ داده شده، تاريخ چاپ اول هر اثر است).

تحليلى تام و تمام از تجدد و ريشه‏يابى آن (در دو كتاب):

بحران دنياى متجدد (1927) و سيطره كميت و علايم زمانها (1945);

دو كتاب درباره هندوئيسم (كه در اولى بحث كاملى از سنت و علوم سنتى شده و در دومى نمونه زيبايى از تعليمات متافيزيكى محض ودانته ارائه مى‏شود):

مقدمه‏اى عمومى بر مطالعه دكترين‏هاى هندو (1921);

انسان و آينده‏اش (صيرورتش) از ديدگاه ودانته (1925);

گنون دو كتاب بسيار مهم انتقادى و توصيفى ديگر هم دارد كه در اين دو كتاب جريانهاى خرافى و شبه‏معنوى را كاملا بر ملا مى‏سازد:

تئوزوفيسم; تاريخ يك دين دروغين (1928) و اشتباه احضارگران ارواح (1923).

چون زبان ازوتريسم، سمبليك و نمادين است و درك سمبلها و سمبليسم توسط راسيوناليسم از دست رفته است، به همين دليل، گنون در مقالات متعدد به اين موضوع پرداخته است. وى همچنين كتابى دارد به نام سمبليسم صليب (1931). مجموعه‏اى از مقالات وى نيز پس از مرگش، در سال 1962 تحت عنوان «سمبلهاى اساسى علم قدسى‏» به چاپ رسيده است.

نقل از :نقدونظر شماره۱۵

 

+| Delaram AKAR
Mon 31 Jul 2006


*
شماره سوم فصلنامه مدرسه منتشر شد.
نگاه ويژه اين شماره به «عشق و دوستى» اختصاص دارد!

 

 

+| Delaram AKAR