تبليغاتX
[MOnAd]
Wed 17 Jan 2007
.

.

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت!

 

+| Delaram AKAR
Wed 10 Jan 2007
   

منو صبا و معین و فریماه عزیز  به این بازی دعوت کرده اند.. ببخشید اگر دیر شده...

1-من هفت ماهه به دنیا اومدم و در اغلب کارهایم عجله دارم! بچه که بودم به شدت با یه آدم خیالی حرف می زدم..مامانو و بابام فکر می کردن من دیوونه ام... بلند داد می کشیدم دستش..دستش لای در مونده...بعد مامانم مجبور بود..دوباره درو باز کنه و ببنده...یادم نمی یاد کی ترک کردم ولی یادمه که خیلی دیر از بین رفت...(فکر چون خیلی تنها بودم این حالی شده بودم) من آنقدر به این آدم خیالی وابسته بودم که احساس می کردم واقعا وجود داره و فقط منم که میبینمش!من مادرزادی یه دندون کمتر از آدم های طبیعی یعنی شما دارم!برعکس خیلی از بچه ها من اصلا یادم نمی یاد کوچیک بودم دوست داشتم چی کاره بشم....

2- یه بار هوس کردم قبل از این که به ۹سالگی برسم پشت فرمون بشینم(من از رانندگی خیلی خوشم می یاد یعنی می یومد!) یه روز که بابام سوییچ داد تا برم از تو ماشین چیزی بیارم..ماشینو روشن کردم..نگو تو دندس یه پرش خیلی ذوق مرگی کرد خورد به ماشین همسایمون!.....هیچم صداشو در نیاووردم تا خودش گندش درومد.) چون پام به گاز نمی رسید معمولا بابام منو روی پاش مینشوند بعد فرمونو میداد به دستم!(انقدر ذوق می کردم)کوچیک که بودم از دست مامانم زیاد کتک نوش جون کردم هر وقت هم می خواست ریختم را نبیند می انداختم تو حموم تاریک!(کلید اون طرف در بود نمی تونستم روشن کنم)یه بار با دختر عموم که ۴ ماه از من بزرگتره دعوام شد ...از جایی که مامانم اونو خیلی دوست داشت منو گرفت به باد کتک بعدشم انداخت تو حموم تا شب که عموم بیاد همون جا بودم..یادمه از بغض داشتم خفه می شدم..اما گریه نکردم..اخرشم یه بار بابام سر انداختن متوالی من در حموم از دست مامانم شاکی شد و دعوای جذابی رخ داد...بعد که مامانم بزرگتر شد دیگه  سعی کرد ریختمو تحمل کنه بعد نتونست گذاشت رفت.....!


3- راستشو بخواید من از مسافرت رفتن بیذارم..احساس چندشی بهم دست میده اگه مسافرت برم ..راستش را بخواهید من ادم چندشی ای هستم (البته در خصوص حیوونها نیست..حتی سوسک )اما نمی توونم ظرف بشورم مخصوصا قاشوق ! زیر لباسم حتما باید یه لباس آستین کوتاه نخی بپوشم! شما بهش چی میگین؟(همون)معمولا باید لباس آستین بلند بپوشم/تا حالا یاد ندارم که تو خونه بدون جوراب راه بروم.حتی موقع خواب هم جورابامو در نمی یارم!/ اگر کسی بغل دستم <ها> کند حتما حالم بهم می خورد از این که کسی آب دهن قورت دادنش واضح باشد حالم بهم می خورد از این وخیمترم دارم من تو همین سن شتری هنوز موهای دستم را نزده ام ..اینم از  اون نوع هایش است/موهای سرمم معولا بیشتر از ۴ سانت نیست./ من کلا خیلی این طوریم..آدم ناراحتی هستم../من کلا آدمیم که خونه و اتاقمو به بیشتر مکانها ترجیح میدم ..خیلی هم حوصله ی آدم هارو ندارم..راسشتو بخواید من تا چند ساعت می تونم تو یه جمع بمونم ..این خصوصیاتمو بابام خیلی خوب درک مینه به خاطر همین ..وقتی میبینه یه طورایی دارم میشم زود میگه دلارام دیگه خسته شد بعد خداحافظی می کنه..میریم بعدشم اصلا دوست ندارم کسی باهام حرف بزنه تا فردا عصرش..گرفتی چی شد؟..من زندگی به روال زیرو خیلی دوست دارم(البته اگه مدرسه رفتنو حذف کنید...)..شبا تا روشنایی بیدار باشی بعد بخوابی ۷ عصر یا غروب بیدار بشی یه دوش بگیری کتاب بخونی یه عالمه فکر کنی..چاله بکنی.بعد هی بنویسی.البته بعضی اوقات دلم می خواد باکسی هم حرف بزنم اما همیشه موقعیتش نیست.....!موقعی که خوابم بیاد معمولا بد اخلاقم../آدم رفیق بازی هم نیستم..به قول بابام آدم به دورم../!


4-من در شبانه روز خیلی خیال بافی می کنم...!طوری که بعضی وقت ها واقعیت و با خیال تشخیص نمی دم ..یعنی نمی دونم من این صحنه رو خیال کردم یا واقعا دیدم...تازه از این نوع بدتر هم هست... ...خیلی هم راه میرم  از این بابت به ارسطو(مشایی) شباهت زیادی دارم......خلاصه کلی دیوونم....!(وقتی ۷۰ درصد مردم تهران دیوونن از من چه توقعی یییییی؟!)معمولا آدم دیر فهمی نیستم اما آدم سخت فهمی هستم یعنی اول چیزهای سنگین را میگیرم بعد ساده هارووو از این بابتم فکر میکنم زیاد طبیعی نمی زنم/کلا آدمی هستم ساز مخالف زن/هرکسی هرچیزی بهم بگه برعکسشو می گم و باهاش مخالفت می کنم البته در ابتدا !بعد یا اون منو قانع می کنه یا من اونو اما کلی طرف را زار می دهم....


5- من به شدت امتحان اقتصادمو گند زدم.(۵/۱۷)... وازاین بابت ناراحتم !اصلا دوست ندارم درسایی رو که دوست دارم گند بزنم...حالا  (معلم محترم اقتصادموو)به این یلدابازی یا اعترافات دعوت می کنم!.....به غیر از ۲۰ درصد  دردو دل هایم که قابل گفتن نیستن بقیه را به این خانوم محترم می گم یعنی ۸۰ درصد!به روشنایی چشم دوستان البته........٬.....!

 

+| Delaram AKAR
Thu 28 Dec 2006
معرفی کتاب
معرفی کتاب                                                                       
+| Delaram AKAR
Thu 28 Dec 2006
.

.

آنچه را که تاکینیوس بزرگ با گلهای خشخاش در باغش گفت:پسرش فهمید اما قاصد نفهمید!

 

+| Delaram AKAR
Thu 28 Dec 2006
شاید دنیایی که با خوردن یک سیب آغاز شده با خوردن یک سیب هم به پایان برسد واین جهان که اینقدر در نظر ما عمیق جلوه می کند حد فاصل میان دو سیب خوردن باشد!

پی نوشت:امتحاناتم هریک پس از دیگر گند زده می شود!

 

+| Delaram AKAR