تبليغاتX
[MOnAd]
Sun 18 Feb 2007
 

وقتی دیگر نمی توان با غرور زندگی کرد
باید با غرور مُــرد!


*فریدریش نیچه

 

+| Delaram AKAR
Wed 14 Feb 2007

"حافظه ام همسری است وفادار و تخیلم(برخلاف خودم) دخترکی است،ساعی که تمام روز آرام سرگرم کار خویش است و شب هنگام می داندچگونه به زیبایی از آن با من سخن گوید تا توجه مرا به آن جالب کند.گرچه باید اقرار کنم،که نقاشی هایش همیشه منظره،گل،یا تصویر زندگی روستایی نیستند.من چیزهای هراس آور را در پیش چشمانم دیده ام و از ترس پا پس ننهاده ام، اما نیک می داننم که گرچه به مقابله ی آن می شتابم اما جراتم جرات ایمان یا قابل قیاس با آن نیست.من قادر نیستم حرکت ایمان را انجام دهم، من نمی توانم چشمانم را ببندم و خودم را با اطمینان به درون محال پرتاب کنم من معتقاید شده ام که خدا عشق است."

 

+| Delaram AKAR
Tue 13 Feb 2007
 

* فکر خودکشي تسلابخشي قوي است؛
چه بسيار شب هاي بد را که به کمک آن مي توان از سر گذراند.

*فریدریش نیچه!

 

+| Delaram AKAR
Mon 12 Feb 2007
 

در نیست راه نیست!

 

+| Delaram AKAR
Sun 11 Feb 2007
 

از تورات یهود:

"ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی
جوهر خود را بروز می دهیم که درهم شکسته شویم"

 

+| Delaram AKAR
Sat 10 Feb 2007
 

"عشق اندوه و حسرت است و خاری
عاشق نشوید اگر توانید"

*حسن غزنوی-شهرام ناظری.

 

+| Delaram AKAR
Wed 7 Feb 2007
 

پوچـی در درونم شعله ور می شود،دیواره های مغزم را می ریزد!
خدا عروسی می کند...

 

+| Delaram AKAR
Tue 6 Feb 2007
 

خدایا...
این همه حسرت این همه خویشتن داری که می گوید بالاترین ریاضت نیست؟
تحمل ماندن در اقلیت خیلی سخته...خیلی!

 

+| Delaram AKAR
Mon 5 Feb 2007

 آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضيح مي دهيد که جاي خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار مي کند که کمي قبله سمت راست
من جمعه مي روم لب دريا، کنار آب
آن جا نمازجمعه زلال است ، بي رياست
کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه ست
استاد درس ديني و قرآن بچه هاست
آقا شما حقيرتريد از سئوال من
اين درس ، نان خشک سر سفره ي شماست
من ساکتم ، دبير به من صفر مي دهد
شاگرد تنبلي که حواسش پي خداست ...

 

 

+| Delaram AKAR
Sun 4 Feb 2007
 

*...تو! تو بگو چرا باید خدا را به خاطر داشتن پدر مادر شکر کرد؟
من؟!مــــ نننننن! من پدر و مادر ندارم نمی دونم!

*خانه سیاه است-فروغ فرخزاد

 

+| Delaram AKAR
Sat 3 Feb 2007
*قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبری رو به جهان کردوگفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنـج و عشــق توأمان بخـواهــد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بی شمار آدمـیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خـدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطـــارمی ایستد کسی کم می شد. قطار می گذشـت و سبـک می شد. زیرا سبـکی قــانون خداسـت.قطاری که به مقصد خـدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: ایــنجا بهشــت اسـت،مسافران بهشتی پیاده شوند مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند ُقطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرنش کرد و گفت: درود بر شما،راز مــن همین بود آن که مــرا می خواهد در ایستگاه بهشـــت پیاده نخـــواهـــد شــد.

* عرفان نظرآهاری.

 

+| Delaram AKAR
Fri 2 Feb 2007

*کتاب angels&demons " شیاطین و فرشتگان" نوشته ی دن براون ترجمه ی نوشین ریشهری!

"لئونارد و وترا(leonardo vetra) فیزیکدان،بوی گوشـت و پوست سوختــه را احساس می کرد ومی دانست مربوط به بدن خودش است با وحشت،به موجود تیره پوستی که رویش خم شده بود خیره شد و پرسید:چه می خواهی؟مرد با صدای خشنی پاسخ داد: کلمه ی رمز._اما من...نمی دانم...مرد مهاجم آن جسم داغ و سفید شده از حرارت را عمیق تر در سینه اش فرو برد صدای جلز و ولز ناشی از سوختن بلند شد.وترا از درد فریاد کشید و گفت: کلمه ی رمزی وجود ندارد! و احساس کرد که دارد بیهوش می شود. مرد گفت: از همین می ترسیدم.مترا سعی کرد طاقت بیاورد،اما تاریکی به او نزدیک می شد. تنها تسلی خاطرش این بود که مهاجم آنچه را به دنبالش آمده است نخواهد یافت.لحظه ای بعد، مرد کاردی بیرون آورد و به صورت وترا نزدیک کرد و با دقت یک جراح آن را به کار برد! وترا فریاد کشید:( به خاطر خدا...) اما خیلی دیر شده بود! " 

 

+| Delaram AKAR
Thu 1 Feb 2007

~تقدیم به..م.الف
قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم،
قرار شد من لبخند بزنم،
قرار شد او به آسمان تكيه كند،
قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم،
گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است!
گفت: عاشقانه است!
ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد.
گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است!
گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم!
قرار شد عكس را در بهشت بگيريم،
گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟
گفت: راهت را پيدا كن!
قرار شد من در عكس نشسته باشم،
قرار شد خدا ايستاده باشد،
گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟
گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم!
قرار شد اين عكس را قاب بگيريم،
گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟
گفت: مهم نيست قابش چه باشد،
مهم آن است كه كجا آويزانش كني!
گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟
گفت:در دلت! بالاي سر عشق! 

 

+| Delaram AKAR
Sun 28 Jan 2007
 

کیر کگور می گوید:

در نمایش مسخره کردن خداوند شرکت نکنید!

 

+| Delaram AKAR