
*هیوا مسیح
به بهانه ي خريدعـــيد!نمي دانم مغز مردم(خريداران) در شرايط بحراني به سر مي برد يا مغز طراحان لباس ومد گرايان!و چيزي اين شبها در جامعه ديده مي وشد علاوه بر پيروي از مد يک مرگ مغزي بحراني اســت در علوم اجتماعي مد را چنين تعريف مي کنند:¤ مد را مي توان به صورت شـکل ها يا الگـوهاي غير منطقي و ناپايدار رفتار تـعريف کرد که به طور مکرر در جوامعي به وجود مـي آيد که داراي نمادهاي پايگاه ثابت نبوده و اعضاي آن با استفاده از تقليدهاي انتخابي جـهت دار در جستــجوي بازشناسي پايگاه ابراز وجودي مي باشـد که مي تواند حالت بحراني بـه خـود بگيرد و از کنتــرل خارج شود.( بحران به معني تنش و تضاد يا خروج از حــالت تعادل و انـحـراف از حـقيقت اسـت)که قطعا گريبان گير جوامع سُــست فرهنگ و يا فاقد آن مي شود!(برنارد)معتقد است که مدها مانند هوس هاي اجتماعي بي ثبات و غير منـطقي اند.بسـياري ازدانشمندان علوم اجتماعي براين معتقدند که مد داراي يک خصوصيات دوره اي است که به صورتيک نيروي فرهنگي خارج از کنترل گروه هاي ذي نفع و تقريبا به طور مستقيم عمل مي کند.نکته قابل توجه ديگر اينکه، مد نمايانگر يک حرکت اجتماعي نمايشي است...!
*عرفان نظرآهاری
تماما احساسی..دلم شما رو خواست.اصلا دلیلی نداره..می آیید در ذهنم با آن عصای ژستیتان.مگه شما پیرید؟شـاید من تنـها کسی باشم که دلــم شما رو می خواهد و هر روز در ذهنم به شما سر مـی زنم استـاد؟... شمایی که بخاطر من سه تیغه می کنید لباس تمیز می پوشید کراوات می زنید... و می نشینید روی آن راکِنجِر به اصطلاح قدیمی که تاب بخورید..آرامش می خواید؟ و من تــاب خوردم!گفتم استاد امروز چه زیبا شدید این کـراوات تماما مشکی خیلی بهتان می آید.استــاد؟شمایی که هیچ وقت از خانه بیرون نمی روید و من هر روز برایتان روزنامه و غـذا مــی آورم خودم پختم!خوش مَزَس؟منی که به عشــق شما از سر کوچه تا ته کوچه را میدوم و تا به زنگ در برسم و شما بدون این که بپرسید کیـه، در را باز می کنید. مگر میدانید منم؟ منتظرم هســتید انگار همیشه!شمایی که همیشه در ذهنم هستید وهر پیرِ جوانی را می بینم یِِـاد شما مـی افتم که چطور از بچگی ام کِز کرده اید در درونم!شمایی که هیچ چیز جز یه خانه کتاب و یه دنیا معنویت و عــمق ندارید!شمایی که جز من انگارکسی را ندارید و تنها این منم که می آیم گرد کتابهایتان را میگیرم و روی تختتان را جمع می کنم زیر سیگاریتونو خالی می کنم و میشمارم که چندتا سیگار کشیده اید...وقتی آن عینک دایره شکلتان را می زنید و من و روحم را تا ناکجاآباد می بردید...من دلم شما رو خواست!من دلم می خواهد در سکوتی زل بزنم به شما و شما به کتابی که دردست دارید! وانقدر سکوت جاری می شود که سیگاری دیگر آتش می زنید و من می روم برایتان زیر سیگاری می آورم... شـب می شود من باید بروم..شما دلتان نمی خواهد ..من هم دلم...نمی گید که نروم حتی تا جلوی در برای بدرقه ام نمی آیید...من بلند داد می زنم استاد خداحافظ شما چیزی نمی گویید من در را میبندم..دلم شما رو خواست..به همین زودی! شما دلتان.......؟!
پ.ن: 15 اسفند تولد گابریل گارسیا مارکز مبارک!
از زندگی تا زندگی..زنــدگـی کردن مثل تخـمه خـوردن می مونه.این همه تلاش برای هیـچ. زنــدگی کردن عینا همـینه.همین قدر لذت بخش و پوچ! این همه خودمونو می کوبـیم به در و دیوار که چه؟ که می خـواهـیم زندگی کنیم ولذت ببریم. لذت می بریم؟....دندان هایمان خودشان را آب و آتش می زنند تا در وسط تخمه چاله ای بی افکنند.اندک چیزی کشف کنند و لذت ببرند و تا تخمه به طور کامل تمام نشده دست از تلاش بر نمی داریم!مگر نه این که زندگی دویدن است برای هیچ! برای((همه ی هیچ))! زندگی به تنگی یک تخمه اسـت به اندازه ای که نمی توانیم دستانمان را آزادانه روی پاهایمان بگذاریم و بگوییم:" لا اله الا الله " .
تخمه رشد کرد از پوسته اش زد بیرون و پوسته شکاف برداشت ! و شاید آنقدر تخمه به رشد ادامه دهد که از پوسته جدا شود و ما آن را به طور تنها در بین اکثریت تخمه های با پوست پیدا کنیم کسی هم دستش را در این زندگی کوچک می چرخاند و ارتعاشی به بدنش می دهد از زندگی خواهد زد بیرون!
و می توانید آن را در اقلیت غیر طبیعی و یا در اقلیت طبیعی ها بیابید! یا بالای طناب دار و یا یه برج بلند!و بعد سینه ی قبرستون!ما طوری زندگی میکنیم که پاها و دستانمان از پوسته نزند بیرون!کــه همین جای تنگ را خــدا بده برکـت! که بزرگتر از اینجا در ذهنمــان نمی گنجد!زندگی کردن مثل تخمه خوردن می مونه همه در هیچ و پوچ! و همه چیز هیچ و پوچ...که ستایش باد همین هیچ ها را با مردم پوچ.!
"که می گوید زندگی همین نیست؟"
فلسفه خواندن خطر کردن است!کسی که فلسفه نمی خواند،هراس دارد.و آنکس که،فلسفه می خواند خطر می کند و زندگی با تنبیه او به یاری اش می شتابد.اما کسی که خطر نمی کند آنگاه چه کسی به مددش بر می خیزد؟ و از این گذشته اگر با خطر نکردن در عالی ترین مفهومش به تمامی امتیازات زمینی دست یابد ، و ((خود)) را از دست دهد آنگاه چه می شود؟مگر ما به جز ((خود)) برای خود نیاز داریم؟مگر بی ((خود)) می شود!؟
*5 شنبه،سرکلاس زبان فارسی،9:4 دقیقه!
در بلندای بادگیرها..من،منی که جزیی از مردمم به یکباره جماعت ذهنی ام را به کجا فرستاده ام.؟!تمام آدمک های ذهنم را،تمام آدمک های واقعی را..ایده آل هایم...کو؟این روزها....این روزهاست اما هیچ چیز نیست. این روزها روحم در انزوایی به دور از دیدگان مردم خورده می شود...فلسفه روح را می خورد و باز پس می دهد آن طور که دوست دارد!این منم؟من!من نمی توانم چشمانم را ببندم و خودم را با اطمینان به درون محال پرتاب کنم.من نمی تونم از ناتوانی ام برای خدا حرف نزنم ..من نمی توانم این حرفها را که احتمالا شما از آن هیچ نفهمیدید ننویسم و دیگر نتوانستم!در تنهایی بسر می برم که ساکنانش اندیشه ها هستند واگر زیاد خوش شانس باشم سوختنم را آرام آرام ببینم و آن را در آغوش بگیرم!کتاب"بیماری به سوی مرگ" سورن کی یر که گور تمام شد و گویی منم تمام شدم..و سورن با آه و ناله برایم نوشت:" مرگ بیانگرعظیم ترین بیچارگی معنوی است و با این حال درمان صرفا مُردن است"و من چقدر گریستم! منی که نومیدی از تمایل به خود بودن گرفتم!و باز سورن گفت: زحمتی که می کشی تنها خودت را بیشتر در نومیدی فرو می بری!و من اندیشیدم توانایی مردن نداشتن صرفا خودِ مردن است در انزوا..و حتی حق آخرین امید،یعنی مرگ در دسترس نیست!و من به حقیری خود پی بردم!نومیدی روح را وارد آتش می کند غافل از آنکه روح نخواهد سوخت.این روزها از چیزی ناشناخته هراس دارم و شهامت آشنا شدن با آن را ندارم!