
*من به روز شادی قلم به شور و شوق می زدم
کنون باید با درد و رنج ترانه های شوربختی را سرودن بیا آغازم.
* تسلای فلسفه-بوئتیوس
از در آمدو گفت:(( ای موجود بی پناه!تو چیزی نمیفهمی تو چیزی نمیدانی با من بیا تا چیزهایی به تو بیاموزم که از آنها پاک بی خبری.)) از پی اش رفتم.مرا مرا به کلیسایی برد نوساز و بدنما-مرا تا محراب برد و گفت زانو بزن.گفتم:غسل تعمیدم نداده اند! پاسخ داد:به این مکان رو کن و عاشقانه زانو بزن انگار در محضر حقیقت زانو می زنی.فرمان بردم.! از انجا مرا بیرون آورد و به بالا به اتاقی زیر شیروانی برد.از پنچره ی اتاق شهر سرتاسر در دیدرس ما بود داربستی چوبین رودخانه ای با زورق هایی که بارشان تخلیه می شد. از من خواست که بنشینم.جز منو او نبودیم. او سخن می گفت. گهگاه کسی به درون می آمد به گفت و گوی ما می پیوست و سپس ان جا را ترک می گفت.
زمستان به پایان رسیده بود.اما از بهار هم هنوز خبری نبود.شاخه های درختان در هوای سرد غرقه در نور خورشید برهنه و بی جوانه بودند.فروغ آفتاب فزون تر شد تابشش چندان بود که چشم یارای دیدنش را نداشت.سپس ان فروغ کاستی گرفت چنان که ماه و ستارگان به وضوح از بنچره پیدا بودند.انگاه دیگر بار سپیده دمید. گاهی دم فرو می بست و پاره نانی از گنجه می اورد و با من قسمت می کرد.آن نان به راستی طعم نان داشت.پس از ان هرگز چنان طعمی نچشیده ام. برای هر دو مان شراب می ریختُشرابی به طعم خورشید و طعم خاکی که در آن شهر را بر رویش بنا کرده بودند.گاهی بر کف اتاق دراز می کشیدیم و خواب نوشین مرا در می ربود.سپس بیدار می شدم و آفتاب نوش می کردم.بیش تر نویدم داده بود تا چیزیم بیاموزد اما هیچ نیاموخت.همچون یاران دیرین بی تکلیف از هر دری سخن می گفتیم. روزی به من گفت:حالا برو. به پایش افتارم و به لابه گفتم مرا از خود مران.اما از اتاق بیرونم راند و کنار پلکان رهایم کرد.حیران و دل شکسته پایین رفتم.آواره ی کوی و برزن شدم.اما عاقبت فهمیدم که از محل آن خانه پاک بی خبرم. از آن پس دیگر هرگز تلاش نکردم آن اتاق زیر شیر.انی را باز پیدا کنم.اشتباه کرده بود که به سراغ من امده بود.آنجا جای من نیست.هر جای دیگر چرا.شاید سلولی در زندان یا یکی ار آن اتاق های مردمان طبقه ی متوسط که پر از جنس های تجملی بنجل و پارچه های سرخ مخمل است یا سالن انتظاری در ایستگاهی.هرجا و هرجا به جز آن اتاق زیر شیروانی! گه گاهی بی اختیار ار ان چیزها که مرا گفت پاره ای را با خود باز می گویم هر چند ترس و پشیمانی بر من چیره می شود. آخر از کجا بدانم انچه به یاد می اورم درست و دقیق است؟ او که این جا نیست تا مرا اطمینان بخشد.خوب می دانم که او به من عشق نمی ورزد آخر چگونه ممکن است عشق او ارزانی چون منی شور؟و با این حال در نهانخانه ی دلم نمی توانم از این اندیشه دست بردارم-هر چند با ترس و لرز-که شاید به رغم همه چیز او به راستی دوستم دارد.
*سلام قولاً من ربٍ رحیم.
سلام علی موسی و هٰرون
سلام علی نوح فی العالمین
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار
سلام علی اٰل یاسین
سلام علی ابراهیم
سلام هی حتی مطلع الفجر
*دوست عزیزی قرآنی باز کرده برایم چنین آمده!