تبليغاتX
[MOnAd]
Mon 21 May 2007

خدایاني بر آميز ه ي ميراي ما به تناوب نظري مي افكنند ،خودرا ، وليك ، بيرون نمياندازند . حدّي نمي گرفت ماجراي شان اگر ایزدي نمي یافتيم شان .به دنيا آورده شدند پُشتنماهایي زیر زرق وبرقهاي سردستي . چنين است آه نفرین بنا شد.ميل ، مسافري با یك بار و با چندین قطار .چيزي پست تر از خود او نيست آنچه انسان به زبان مياورد ، بل آه چيز والاتري ست به روزگاران انساني ،همزمان حریص واز نا رفته .دیدگاه فراخي آه دران تجسم مرگ ارزاني شده بود برهنه و خالي از نفستنگي .به مخاطبي یكتا مي توانيم صادقانه بگویيم : " از آن توام " ،به مرگ،  زني آراسته با جواني ي تام،  آه ما را آزاد مي آند در لحظه ي ما،نه درلحظه ي  خویش

 

+| Delaram AKAR
Sat 19 May 2007
.

.

 من خوابی اختراع کردم و خرمی اش را نوشیدم زیر سلطه ی تابستان!

 

+| Delaram AKAR
Fri 18 May 2007
چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي, نه غمگساري
نه به انتظار ياري, نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري

دل من ! چه حيف بودي كه چنين زكار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري...

 

+| Delaram AKAR
Thu 17 May 2007

تو ای فرمانروای دلم ای نهفته در ژرف ترین نهان گاه دلم در معنوی ترین و بنیادی ترین جای گاه زندگی ام انجا که برزخی ست با قاصله ای یک سان از بهشت و دوزخ ای ایزدبانوی ناشناسم همه جا در خطوط چهره  ی هر دوشیزه ی جوان نگاره های دل انگیز زیبایی تو را می بینم اما چنین می پندارم که بایستی همه ی خوب رویان گرد هم آیند تا بشود از زیبایی های انان جمال تو را برگرفت.من باید دور جهان می گشتم تا قلمرو را بازیابم که به خاطر ان و برای رسیدن به ان اه می کشیدم.اما عقربه ی مغناطیسی را میبینم که فقط به سوی یک نقطه می رود و همان جا می ماند تو را آن چنان به خود نزدیک می بینم و ان چنان در کنار خود.تو چنان نیرومندانه روح مرا می اکنی که من در چشم خود نیز چهره دیگر می کنم و در می یابم که نباید به جایی رفت باید هم این جا ماند و هوای این جا چه خوش است.ای خداوندگار  عشق تو که همه ی درون ها را می بینی و بر همه ی رازها نیک اگاهیُایا می شود او را اشکارا به من نشان دهی؟ایا من اینجا در این جهان ان چه را می جویم خواهم یافت؟ایا امکان دارد به پاداش نتیجه ی تمام نشیب و فرازها و اشوب های زندگی پیشینم زنده بمانم؟آیا قرار است بمانم و تو را در اغوش کشم؟ یا باید فرمان ازلی اجرا شود؟

 

+| Delaram AKAR
Mon 14 May 2007
 

بزن این زخمه

بزن آن پرده ، اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه ، اگر چند در این کاسه ی تنبور
نمانده‌ست صدایی ...

بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی ...

نغمه سر کن که جهان
تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد
که خاموش
درین ساز تو بینم ...

نغمه ی توست ، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد
من و تو نیز نمانیم .
اگر چند بمانیم و
بگوییم همانیم . . .

 

+| Delaram AKAR
Thu 10 May 2007
 

مصطفي ملكيان
 
استاد مصطفا ملکیان 

اقسام خشونت عشق *                                          

خشونت عشق دو قسم دارد. قسم نخست، خشونتي است كه وقتي من عاشق انسان‌ها مي‌شوم از آن رو كه عاشق انسان‌ها شده‌ام، با خودم اين خشونت را مي‌ورزم. وقتي كه من عاشق انسان‌ها باشم، چه عاشق انسان واحدي باشم و چه عاشق تعدادي از انسان‌ها، اولين خشونت چنين عشقي، متوجه خود عاشق است. يعني وقتي من عاشق باشم، شكي نيست كه به جهات مختلفي با خود خشونت مي‌ورزم. براي نمونه، وقتي من عاشق فردي باشم، طبعاً، درد و رنج آن فرد، درد و رنج من خواهد بود و به ميزاني كه عشق من به او شديدتر مي‌شود، درد و رنج من بيشتر خواهد شد و چه بسا عشق من به او به حدي برسد كه درد و رنج او براي من، درد و رنجي بيش از آن چه كه براي خود او عارض است، عارض كند. مثلاً اين كه در قرآن به پيامبر گفته شده: «عزيز عليه ما عنتم» دقيقاً به همين معناست. يعني، آن چه كه شما را رنج اندك مي‌دهد، او را رنج بسيار مي‌دهد. يعني، پيامبر نسبت به شما، از خود شما، حساس‌تر است. يعني، حساسيت (sensitivity) در كساني مانند بودا و محمد‌بن‌عبدالله (ص) بسيار زياد است و در نتيجه درد و رنجي كه عايد آنها مي‌شود بيش از درد و رنجي است كه عايد مردم مي‌شود. از سوي ديگر، من نمي‌توانم با آرزوي كاسته شدن ار درد و رنج‌هاي معشوق خود، از درد و رنج او بكاهم، بلكه بايد دست به كاري بزنم. اين «دست به كار زدن» درد و رنج دومي است كه باز عايد خودم مي‌شود. زيرا وقتي كه مي‌خواهم براي كاستن از درد و رنج معشوق دست به كار شوم با يك سلسله مشكلاتي مواجه مي‌شوم.نكته سوم هم اين است كه هميشه داشته‌هاي من و يا به تعبير امروزي امكانات من براي كاستن از درد و رنج ديگران به مراتب كمتر از امكاناتي است كه كاستن از درد و رنج‌هاي تمام انسان‌ها اقتضاء مي‌كند. بنابراين من هميشه مي‌دانم كه حتي تا آخر عمرم، نمي‌توانم انسان‌هايي را ببينم كه درد و رنج نداشته باشند. خود اين تصور كه «درد و رنج سرنوشت تراژيك معشوق من است» يعني زائل ناشدني بودن اين درد و رنج سبب افزايش درد و رنج من مي‌شود. بنابراين، شكي نيست كه به اين سه جهت، وقتي كه من عاشق انسان‌ها باشم و آن‌ها را دوست بدارم، درد و رنج عايد من مي‌شود. اين درد و رنجي است كه عشق به خود من وارد مي‌كند و به اين معنا عشق با خود من عاشق، خشونت مي‌ورزد. به تعبير ديگر، عشق جلادي است براي طبع خود عاشق. يعني عاشق همواره زير تازيانه عشق خودش اشت.قسم ديگر خشونت عشق، معطوف به معشوق است. يعني عاشق علاوه بر آن كه خودش درد مي‌كشد و رنج مي‌برد، ممكن است به معشوق خودش هم درد و رنج وارد كند. اگر انساني، «انسان آرماني» شد، آنگاه «خوشايند» او «مصلحت» ناميده مي‌شود. البته منظور از انسان آرماني، انسان كاملي كه در عرقان يا ادبيات گفته مي‌شود نيست، بلكه از نظر فيلسوفان اخلاق، «انسان آرماني»، انساني است كه همه اطلاعات لازم براي تصميم‌گيري را دارد. چرا يك بچه از مسواك كردن خوشش نمي‌آيد؟ زيرا همه اطلاعات لازم در باب آثار و نتايج مثبت مسواك كردن و آثار و نتايج منفي مسواك نكردن را ندارد. اما فرض بر اين است كه پدر و مادري كه بر مسواك كردن او مصر هستند همه اطلاعات لازم را دارند.انسان آرماني در اخلاق، يعني انساني كه براي هر عملش چه از مقوله فعل و عمل كردن باشد و چه از مقوله ترك فعل و عمل نكردن اطلاعات لازم را دارد. كسي كه اين اطلاعات لازم را دارد هر چه كه از آن خوشش بيايد به مصلحت او خواهد بود. يعني خوشايند و مصلحت او بر هم انطباق داشته و بدآيند و مفسده‌اش نيز بر هم انطباق داردند. اما اكثريت ما انسان‌ها، آرماني نيستيم و در نتيجه، خوشايند و مصلحت‌مان در دو جهت سير مي‌كنند.مثال ديگر اين است كه هنگامي كه من فرزندم را شب امتحان از پاي تلويزيون بلند مي‌كنم و به اتاقش مي‌فرستم تا درس بخواند و در نتيجه او را از ديدن فيلم سينمايي مورد علاقه‌اش محروم مي‌كنم، مسلماً فرزند من ناراحت خواهد شد. زيرا خوشايند او نيست، حتي وقتي به اتاق‌اش مي‌رود ممكن است در دلش نسبت به من هزار ناله و نفرين داشته باشد.در اين مثال من به چه مجوزي، فرزندم را بر خلاف خوشايندش به كار ديگري كشانده‌ام؟ به اين دليل كه گويا فرض من اين است كه اطلاعاتي هست كه من دارم، اما فرزندم ندارد و چون چنين است آنگاه چاره‌اي نيست جز آن كه چنين فرض كنم كه اگر فرزند من اين اطلاعات را در حالت آرماني مي‌داشت، همين تصميمي را كه من بر او تحميل مي‌كنم مي‌گرفت. اما، در حال حاضر، او چنين اطلاعاتي را ندارد. اولين تعبيري كه از تفكيك ميان «خوشايند» و «مصلحت» مي‌توان داشت اين است كه خوشايند هميشه مصحلت نيست و فقط در انسان آرماني، خوشايند و مصلحت بر هم انطباق دارند و انسان آرماني، يعني انساني كه به جميع آثار و نتايج فعل خودش علم و آگاهي دارد. تعبير دومي هم مي‌توان به كار برد و آن اينكه «خوشايند» يعني، «خوشايند زودگذر» و «مصلحت» يعني، «خوشايند ديرپا».

البته من خودم تعبير اول را به جهاتي كه اكنون نمي‌خواهم وارد بحثش شوم ترجيح مي‌دهم، هر چند كه تعبير دوم را هم تعبير خوبي‌مي‌دان.يعني ما، در واقع، پاره‌اي خوشايند‌هاي كوتاه مدت داريم و پاره‌اي خوشايند‌هاي درازمدت. مثلاً وقتي به خاطر يك بيماري مي‌خواهند عضوي از بدن مرا قطع كنند، هر چند كه نقس قطع كردن آن عضو بدآيند من است و خوشايند من نيست، اما در درازمدت، قطع كردن آن عضو به صلاح من است. بنابراين گويا من از طريق «درازمدت بودن» و يا «كوتاه مدت بودن» خوشايند‌ها، ميان خوشايند و مصلحتم تفكيك مي‌‌كنم.حال وقتي كه انسان، عاشق انسان ديگري است «خوشايند و بدآيند» او را رعايت نمي‌كند بلكه «مصلحت و مفسده» او را رعايت مي‌كند. چرا پدر و مادر از ديدن اينكه فرزندشان در شب امتحان، پاي تلويزيون بنشيند بسيار ناراحت مي‌شوند و او را به اجبار به اتاقش مي‌كشانند؛ حتي به قيمت اينكه ناراحت شود. اما در مورد فرزند همسايه با اينكه در مورد او هم اطلاع دارند كه در حال تماشاي تلويزيون است حساسيت و ناراحتي نشان نمي‌دهند؟ زيرا فرض بر اين است كه عشق پدر و مادر به فرزندشان بيش از عشق آنها به فرزند همسايه است و در نتيجه خشونتي كه با فرزندشان مي‌ورزند، بيش از خشونتي است كه با فرزند همسايه مي‌ورزند. يعني، اگر فرزند آنها بگويد كه چرا شما وقتي فرزند همسايه، كارنامه مردودي به منزل مي‌آورد، اخم نمي‌كنيد، يا به او سيلي نمي‌زنيد، يا بر سرش فرياد نمي‌كشيد، در حالي كه در مورد فرزند خودتان اين كارها را انجام مي‌دهيد، آن گاه آنها در پاسخ خواهند گفت: زيرا كه ما تو را بيشتر از فرزند همسايه دوست داريم. اين حرف به اين معناست كه وقتي من فرزندم را دوست دارم. با او خشونتي مي‌ورزم كه اين خشونت را با كسي كه او را دوست ندارم نمي‌ورزم. همچنين با كسي هم كه او را كمتر دوست دارم چنين خشونتي نمي‌ورزم. بنابراين، خشونت عشق ناشي از اين است كه عاشق مصلحت معشوق خودش را مي‌خواهد و چون مصلحت او را مي‌خواهد، در نتيجه، با او خشونت مي‌ورزد.

 *  درج نخست در  مجله مدرسه، شماره سوم.

 

+| Delaram AKAR
Wed 9 May 2007
عکس بچگی من!(سه سالگی؟!)
+| Delaram AKAR
Tue 8 May 2007
 

نیچه می گوید:

"آن کس  که با هیولاها پنجه در می افکند،باید به هوش باشد که مبادا خود هیولا شود و انگاه که زمانی دراز چشم به مغاک می دوزی،مغاک نیز چشم به روی روحت می گشاید."

 

 

*جدال شک و ایمان-داستایفسکی-

 

+| Delaram AKAR
Fri 4 May 2007
 

آه فرزندم:

تو توانایی نداری از پی اثبات آن چیزی که بی نام است

ناتوانی همچنین در چون و چند گردش گیتی

همچنین گر مدعی باشی بشر جسمانی محض است

یا رو حانی صرف است.

یا که خود ترکیبی از هم جسم  هم روح است

همچنین اثبات نتوانی که تو بی مرگ و جاویدی

یا که میرایی و ناجاوید،آری کس نمی داند

چه بسا این من که اینک با تو گرم گفت و گو هستم

خود تو باشم که این چنین با خویشتن سرگرم نجوایی

آنچه می ارزد به اثبات، ای دریغا نیست هرگز قابل اثبات

همچنین هم قابل انکار: حاصل فرزانگی در چیست؟

کاوش روشن ترین گوش و کنار شک

جستن ایمانی  آن هم همجوار شک

 

 

*لرد آلفرد تنیسون(حکیم باستان)شاعر انگلیسی!

 

 

+| Delaram AKAR
Thu 3 May 2007

*باراجین.قزوین!
 

+| Delaram AKAR
Wed 2 May 2007

چرا این روزها فلسفه دیگر محبوب نیست؟{۱}چرا فرزندان او یعنی علوم دارایی او را در میان خود تقسیم کرده اند و خود او را با ناسپاسی و خشونتی جانفرساتر از بادهای سخت زمستانی از در بیرون رانده اند همچنان که فرزندان لیرشاه با او کردند.روزگاری درخشانی بود انگاه که فلسفه همه ی منماطق علوم را زیر پر خو داشت و پیشاهنگ تمام پیشرفت های علمی و عقلی بود.در ان روزگار فلسفه محترم بود وچیزی شریف تر از دوست داشتن حقیقت نبود.هزار طالب علم راه پاریس را در پیش گرفتند تا از آبلارد حکمت اموزند. فلسفه ان پیردختر کمرویی نبود که در برجی بسته به گوش ای بنشیند و از زندگی خشن این جهان دوری گزیند چشمان درخشان او از روشنی روز نمی ترسیدند . او همواره خود را به خطر می افکند و دریاهای ناشناس به سفرهای دور و دراز می پرداخت.رنگارنگ فلسفه روزی تا تاریک ترین گوشه های روح می تافت و ان را گرمی و روشنی می بخشید اما امروزه بنده ی شرمسار عاوم گوناگون و پابند اصول مدرسی شده است.انکه روزی در مملکت عقل ملکه ی پر کبرو نازی بود و خادمان خوشبختش او را می پرستیدند امروز ان همه زیبایی را از دست داده و اندوهگین در کناری ایستاده است و مورد توجه کسی نیست.فلسفهه امروز دیگر محبوب نیست زیرا روح خطرجویی را از دست داده است پیشرفت ناگهانی علوم مناطق پهناور سابق او را یکی پس از دیگری از دستش گرفته است((کیهان شناختی)) جای خود را به نجوم و زمین شناسی((فلسفه طبیعی))به زیست شناسی و فیزیک بدل گشته است و در همین روزگار ما((روانشناسی فلسفی)) از تنه ی علمالنفس سابق سر برزده است. او همه ی  مسائل واقعی و قطعی را از کف داده و دیگر باطبیعت ماده و سیر حکمت و حیات و نشو سر و کار ندارد.مسئله ی اراده ی فلسفه درباره ی ازادی آن در صدها معرکه فکری وارد شده بود اکنون در زیر چرخ های زندگی نو خرد شده است.اکنون میدان تاخت و تاز مردمی کوته نظر شده. برای فلسفه دیگر چیزی جز قله های  سرد ما بعدالطبیعه نمانده است!کیفیت معرفت و علم واخلاق...نمانده است واصلا شاید روزی بیاید که دنیا فراموش کند که فلسفه ای بوده که روزی دل ها را تکان می داده و افکار مردم را رهبری می کرده است.

{۱}..ویل دورانت..تسلای فلسفه 

 

+| Delaram AKAR