
الهی، دین میلرزد مبادا که به هیچ بی ارزد. آرزو مندمان کرد ،آرزومند نمی شویم. بخواند مارا، به راه نمی افتیم! و بشارت کرد ما را، نمی فهمیم.عاشقمان است، درنمی یابیم.انتظار می کشد، مشتاقش نیستیم. عهد بست بر سر وفای یارش، پاسدار عهدش نبودیم! ناز معشوقی اش را دیدیم، از خویشتن خارج نشدیم.عقلیست از بر او در سر ما، هیچ تامل نکردیم.جانانه دمید در ما، به بادش دادیم.در راه خویشتن، خویشش نمی یابیم.ببخشید ما را شاکرش نبودیم. و چنین خواندیم، هیچ درنیافتیم!
بِسمِ اللهِ النُورِ،بِسمِ اللهِ نورِ النُورِ،بِسمِ اللهِ نورٌ عَلی نُورٍ.بِسمِ اللهِ الَذی هُوَ مُدَبرُ الاُمُورِ، بِسمِ اللهِ الَذی خَلَقَ النُورَ مِنَ النُور، الحَمدُ لِلهِ الَذی..خَلَقَ النُورَ مِنَ النُورِ، و اَنزَلَ النُورَ عَلَی الطُورِ،فی کِتابٍ مَسطُورٍ ، فی رَقٍ مَنشُورٍ ، بِقَدَرَ مِنَ النُورِ، و عَلی نَبِیٍ مَحبُورٍ، اَلحَمدُ لِلهِ الَذی هُوَ بِالعِزِمَذُکُورٌ، و بِاافَخُرِ مَشهُورٌ، و عَلَی السَراءِ وَ الضَّرّاءِ مَشکُورٌ، وَصَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِ نامُحَمَّدٍ و الِهِ الطّاهِرینَ.
*به نام خداوند بخشنده و مهربان.به نام خداوند نور..به نام خداوند نور نور..به نام خداوند نور بر نور....به نام خداوندی که او مدبر امور است..به نام خداوندی که افریده است نور از نور..حمد از آن خداوندی است که آفریده نور از نور..و فروتابیده نورا بر طور.....در کتابی مسطور در ورق منتشر شده به اندازه ی معین بر پیغمبر دانشمند..حمداز ان خدائیست که او به عزت یاد شود..و به فخر مشهور است و بر خوشی و تنگی شکر شود..و رحمت خدا بر آقای ما محمد و ال پاک او!
این دعا رو نیمای عزیز خواب دیده..منم تو مفاتیح براش پیدا و تایپ کردم.حالا این دعا هم برام یه دعای مقدسه هم یه لحظه ی ناب!
ای مدرنیته...ای تو یک جریان..تو یک آسودگی کاذب و مفید..ای فاصله انداز من از خودم..هنوز چشم پوش از وجودت سنگر گفته ام لا به لای کاغذ های کتاب هایی که بوی چابخانه ای اش شگفت زده ام می کند هنوز پوست دستانم صفحه های خط خطی را حس می کند که چشمان خیره در Desktop هیچ ندید..تو ای زیبای مزخرف بذار در این سادگی بمانم! بذار ان پاکت های خاکستری پُر میوه هنوز آخرین صحنه ی خرید باشد...بذار عوض تیکه آهنی با چهار چرخ پلاستیکی ..اسبی یال افشان بتازد بر خاک شهرم...بیا تو خود باش و من خود!! هنوز مست دیوار خشتی های خانه ای هستم که زیر درختان انبوهش حوضچه ای آب وضوی نمازم را بلعیده است.خیالم محفوظ از انچه تو پوشاندی مردی با کلاه شاپو و کراوات و سیبیل های نصفه اش را تصور می کند و زنی با دامن بلندی که گاه و بی گاه زیر پایش گیر می کند.بذار تصویر آن چند مرد مست مغازه ی مشروب فروشی نهایت بی معرفتی انسان باشد..بذار مرزها را نشکنیم و من غرق این مرزها باشم و در سادگی تصوراتم خویشتن را تجربه کنم...هنوز چشم پوش از وجودت ایمان دارم و امیدوارم و از نبودنت مستم....بیا تو خود باش و من خود!
از ابتدا بهمان آموخته اند که ایمان یعنی:اعتقاد به ندیده! اما شاید بهتر است از توصیف میگل داونامونو استفاده کنم که<ایمان نه اعتقاد بر ندیده و انچه ندیده ایم بلکه ایجاد انچه نمی توانیم ببینیم!و این ایمان مایه و مبنای امید است و امید ضامن ایمان است و ما امیدمان را از ایمان نداریم ایمانمان را از امید داریم و تنها این امید است که ما را به سوی خدا سوق می دهد. و این امید که ایمان را می سازد باعث تجلی همان خدای ندیده می شود. یعنی به ابتدا امید بعد ایمان و بعد تجلی خدای ندیده.!حالا این که بیشتر ادم ها ایمانشان با امیدشان در جنگ است و هیچ یک به تحقق دیگری کمک نمی کند و عوض قرار گرفتن در راستای هم (در طول) مقابل هم قرار می گیرند بحثی جداست...آنکس که از رنج و درد زیاد خدا را دشنام می گوید و لب به اعتراض باز می کند امیدی ندارد تا ایمانی داشته باشد! و همه ی عظمت انسان همین است و تمام قدرت خدا خلاصه میشود در بیاد آوردن ما!همیشه فک می کنم شاید تا الان هزاران بار خدا را تا عمقحس کرده ام و یافته ام. اما فک نکرده ام که حس کرده ام و فکر هم. چون قاعداتا من ان قدر امید ندارم تا ایمانم خدایم را تجلی کند و همین است که ادم را به عمق فاجعه می کشد.!