
*ساموئل بکت- متن هایی برای هیچ-
*احمد غزالی-"رساله ی عرفانی در عشق"
تصویر ویتگنشتاین است با کت مندرس و کهنه خود . ویتگنشتاین فرزند ثروتمندترین مرد اروپا بود اما همه ثروت خود را بخشید. همیشه از فلاسفه فراری بود اگرچه شاید بزرگترین فیلسوف پس از کانت خود او باشد. آخرین جمله ای که در بستر مرگ به زبان آورد این بود : "به دیگران بگویید من زندگی فوق العاده ای داشتم." . کسی نیست که در این مورد شک داشته باشد. در جایی گفته بود : "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد."
تصویر خانه ویتگنشتاین. سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۸ لوودویگ ویتگنشتاین و پل آنگلمان خانه ای را در شهر وین برای خواهر ویتگنشتاین طراحی کرده اند که شاید یکی از مشهورترین بناهای تاریخ معماری مدرن باشد. البته بیشتر شهرت این بنا بدلیل شهرت ویتگنشتاین است اما نباید از خصوصیات منحصر به فرد آن غافل بود. نظم و وضوح غیر قابل تصور این بنا منعکس کننده بی قید و شرط فلسفه ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی است. ویتگشیتاین آنقدر در مورد ابعاد خانه تاکید داشت که یکی از مهندسین را مجبور که برای بالا بردن سقف تنها به اندازه چند میلیمتر تمام سقف را بازسازی کند ویتگنشتاین تاکید داشت که همه چیز را خود از ابتدا طراحی کند. طراحی دستگیره ها و رادیاتور هرکدام جداگانه یکسال طول کشید
(ویتگنشتاین تاکید داشت که رادیاتور و دستگیره درب ها بدون رنگ آمیزی رها شوند. در خانه فرش و پرده ای وجود نداشت و کف آنرا سنگهای صیقلی خاکستری رنگ می پوشاند. از لوستر خبری نیست و تنها لامپهای برهنه فضای خانه را روشن می کنند. دربهای خانه بجای پرده از پرده های فلزی استفاده می کنند که تمامی آنها را خود ویتگنشتاین طراحی کرده است. البته خانه ویتگنشتاین از نظر عملی یک شکست بود . زیرا خواهر ویتگنشتاین با اینکه انرا شدیدا تحسین می کرد حاضر نشد در آن زندگی کند و می گفت که این خانه بیشتر شایسته خدایان است تا انسان حقیری مثل او .و درب خانه بیشتر از سه متر ارتفاع داشت.
شاهزاده به آرامی گفت:
بـمیر، و ما را به خاطر شادی هایی که داریم ببخش!"
*فئودور داستایفسکی-رمان ابله-

*فیلم" a walk to remember" را دیدم.گرچه قشنگ نبود اما زیاد بدم نبود.فیلمی بود معمولی با موضوعی معمولی و عامه پسند.. .!از همون عشق و عاشقی های...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشنید به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تودریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
گروهی برانند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرده انجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد.
+
*احمد غزالی
نیمای عزیز اندی پیش بهم کتاب" انسان و سمبول هایش " را هدیه داد که فصل اولش درباره ی "ناخودآگاه"ست و بسیار از اندیشه ها و نظریه های فروید الهام گرفته آنچه می آورم نقد سارتر به فروید در باب همین تفکر است:
به زعم فروید، روان آدمی به دو بخش خودآگاه و ناخوداگاه تقسیم می شود.سائقه ها و افکار ناخودآگاه قبل از این که بنوانند وارد خودآگاه گردند سانسور می شوند و تغییر شکل پیدا می کنند.این سانسور پاره ای افکار را به تمام و کمال سرکوب می کند و به پاره ای دیگر رخصت می دهد که به صورتی مبدل،خاصه در رویاها یا ان به اصطلاح"لغزش های فرویدی"، ظاهر می شوند.روانکاوان بارها و بارها از مقاومت های بیماران در برابر تفسیرهایی که قریب به حقیقت است یاد می کنند،این مقاومت های کار همان سانسور است.اگر سارتر به این تبیین فرویدی به دیده ی قبول نظر کرده بود،می توانست روی و ریا را برامده از باورهای ناخودآگاه و انکار آگاهانه ی انها بداند و ان را به این طورت تبیین کند.بر اساس این الگو،ضمیر ادمی کمابیش دو شخص هست.بدین قرار درک این معنا به نسبت ساده است که چگونه ممکن است کسی به خودش دروغ بگوید و در عین حا ان دروغ را باور کند:این امر چیزی نیست جز دروغ گفتن ناخودآگاه به خودآگاه.سارتر به نگرش فرویدی در باب ذهن یا ضمیر آدمی خرده می گیرد.او می گوید که اگر میان وجوه ناخودآگاه و خودآگاه ذهن سانسوری وجود می داشت، آنگاه این عامل سانسورگر می بایست به هر دو سوی ان انشقاق اگاهی می داشت.سانسور برای ان که حقیقتا سانسور باشد باید بداند چه چیز در ضمیر ناخودآگاه قرار است سرکوب شود یا تغییر شکل پیدا کند.اگر سانسور بخشی از ناخودآگاه باشد،در این صورت در چارچوب ناخودآگاه نوعی خودآگاهی در کار می بود.نگرش فروید دایر بر این وضعیت نامعقول است که سانسور خودآگاه به عنوان بخشی از ضمیر آدمی به آنچه درناخودآگاه است آگاهی دارد به این منظور که به آنچهدر ناخودآگاه است ناگاه به نظرآید(یعنی به این منظور که هرگونه اگاهی از ان سرکوب کند)به تعبیر دیگر ، سانسور خودش دچار روی و ریاست.بدین قرار این مسئله که چگونه روی و ریا امکان پذیر است همچنان در نگرش فرویدی به قوت خود باقی می ماند ،مفهموم ناخودآگاه گرهی از کار نمی گشاید زیرا مسئله صرفا جایش را عوض می کند و سر و کله اش در{مفهوم} سانسور پیدا می شود.
رویکرد استحسانی به زندگی:
به زبان ساده بن مایه یرویکرد استحسانی به زندگی، طلب لذت جویانه ی حظ جسمانی و نفسانی است.لذات فرد استحسانی ممکن است حاصل سیر و تماشای زیبایی و درک ظریف آثار هنری باشد یا شاید شامل التذاذ حاصل از اعمال زوری آزارگرانه باشد.رویکرد استحسانی به زندگی متضمن جستجوی سیری ناذیر لذات تازه است،زیرا بدترین چیزی که ممکن است برای رهروان این راه روی دهد این است که در جستجو دستخوش ملال شوند.تغییر مداوم در زندگی،موضوعات،سبکها و نوشته ها نشان از طلب مدام انگیزه ای تازه داد که خصیصه ی رویکرد استحسانی به زندگی است.زندگی فرد استحسانی او را به ساز وقایع و اوضاع و احوال بسرونی می رقصاند و او عملا کنترلی و انتخابی در احوال خویش ندارد زیرا از او دست شستن ساخته نسیت و چنین نفسی ندارد!و زندگی اش بر پایه ی جبر است تا اختیار!
رویکرد اخلاقی به زندگی:
هوادان ان قسم زندگی است که در ان فرد آدمی اعمال خود را انتخاب می کندوانسان اخلاقی انتخاباتش بر وفق تکلیف است و او خود بر ان ها سلطه داد نه بر عکس! و دست به انتخاب می زند و از باری که بر دوش می کشد شانه خالی نمی کند.رویکرد اخلاقی متضمن معرفت نفس است و پایه ی زندگی اش اختیار است نه جبر.!
بر وفق تفسیر اگزیستانسیالیستی خواننده با انتخاب بنیادی میان دو رویکرد به زندگی مواجه می شوند.دستورالعمل هایی در کار نیست که به ما نشان دهد به چه نحو باید دست به انتخاب بزنیم:ما بایید یا روکرد اول را انتخاب کینم یا رویکرد دوم یا به تعبیر کی یر که گور یا این یا آن!و به این وسیله خودمان را از طریق این انتخاب شکل دهیم.به رغم تمام آرای عصر روشنفکری چیزی به نام پاسخ درست به پرسش چگونه زیستن وجود ندارد.دلاریل انتخاب رویکرد اخلاقی به زندگی به جای رویکرد استحسانی تنها در صورتی معنا دارد که پیشاپیش خود را وقف رویکرد یاد شده کرده باشید.این که بگوییم رویکرد استحسانی شر است تلویحا حاکی از آن است که پیشاپیش این معنا را قبول کرده ایم که تمایز میان خر و شر وجود دراد.
در دفاع از رویکرد اخلاقی:
فرد B(رویکرد دوم) فریب استحسان جویی A (رویکرد دوم) را نمی خورد و بدیلی موثق ولو خشک و بی روح به او عرضه می دارد.یگانه راه برای این که سرشت خوش را تمام و کمال از قوه به فعل در آوریم این است که اختیار زندگی خود شویم و آن را از گزند و تاثیر وقایع ممکن و اتفاقی دور بداریم.انسان استحسان جو کم و بیش به ساز هر چه یش آید می رقصد .رویکرد اخلاقی ضامن آن است که خویشتنِ ادمی حتی هنگامی که دست روزگار بین او و اغراض و امیالش مانع ایجاد می کند،دست نخورده بماند.
+رویکرد سومی به نام رویکرد دینی هم وجود دارد که من ننویشتم!