
هرمان هسه ادیب، نویسنده و نقاش آلمانی - سوییسی و برندهٔ جایزه نوبل سال ۱۹۳۲ در ادبیات. وی در (۲ ژوئیه ۱۸۷۷ میلادی) در شهر کالو (Calw) واقع در استان بادن-وورتمبرگ زاده شد. پدر هرمان هسه مدیریت مؤسسه انتشارات مبلغین پروتستان را به عهده داشت. مادرش دختر هندشناس معروف، دکتر«هرمان گوندرت» و مدیر اتحادیه ناشران کالو بود. کتابخانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنایی هرمان هسه جوان با ادبیات بود. از طریق پدر و مادرش که مبلغان مذهبی در هندوستان بودند، به جهانبینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت.او که از اوان جوانی دارای روحی حساس و ضربهپذیر بود، در مقابل نابرابریهای جامعه و تضاد درونی با پدر و مادرش، در سن پانزدهسالگی از مدرسه کلیسائی ماولبرون که بورس تحصلی در رشته الهیات پروتستانتیسم را از آن داشت، فرار کرد و سپس در کانشتات یک دورهٔ یکسالهٔ را آغاز و چندی بعد در شهر کالو به کارآموزی در یک کارگاه ساعتسازی مخصوص برجهای کلیسا، مشغول و پس از اتمام این دوره در شهر توبینگن در رشته کتابفروشی به مدت سهسال، (۱۸۹۵ - ۱۸۹۸ میلادی) به کارآموزی پرداخت. هسه در سال (۱۹۱۲ میلادی) به سوییس مهاجرت و در سال (۱۹۲۳ میلادی) تابعیت آن کشور را پذیرفت. هرمان هسه به عنوان پرخوانندهترین نویسنده اروپائی در قرن بیستم شناختهشده است.
هرمان هسه به خاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفائی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشههای انسانمداری و سبک عالی نگارش، به دریافت جایزه نوبل نایل شد.هرمان هسه در آثارش مبارزه جاودانه روح و زندگی را ترسیم نموده و با نگرشی هنرمندانه به دنبال ایحاد تعادل بین این دو پدیده قلم فرسوده است. هسه در خانوادهای اصلاحطلب در منطقه در جنوب آلمان به دنیا آمد و تحت تأثیر مادرش که مبلغ مذهبی در هندوستان بود، به فلسفه هندی روی آورد. از دهه سوم قرن بیستم، به عنوان تبعه سوئیس در منطقه «تسین» به گوشه گیری نشست. گرایش به رومانتیسم و طبیعتگرایی از نمودهای چشمگیر آثار قدیمیتر هسه است. این سبک در یکی از اولین رمانهایش به نام پیتر کامنسیند (۱۹۰۴)، که با استقبال بینظیری روبرو شد، به چشم میخورد. این کتاب اوضاع مالی نویسنده را دگرگون ساخت. هسه در همان سال با «ماریا برنولی» ازدوج و تا سال (۱۹۱۲ میلادی)زندگی مشترک خود را ادامه دادند. در این مدت هسه به طور جدی به مشکلات انسانها و روابط بین آنها و همچنین نقش هنرمند در جامعه، پرداخته و در رمانهای گرترود (۱۹۱۰) و رُسهالده (۱۹۱۴) این معضل را به شیوه هنرمندانهای مطرح مینماید. هسه به عنوان نماینده جریانات صلحطلب - پاسیفیسم، از طرفدارانی مانند تئودور هویس برخوردار بود و در جمع دوستانش قرار داشتند. در این ارتباط افرادی هم از آلمان حملات خصمانه خود را علیه او آغاز کردند. هرمان هسه برای بار سوم در سال ۱۹۳۱ با خانم نینون آوسلندر ازدواج کرد.
بر اساس توجه و علایق خاصی که نویسنده در باب این فلسفه (فلسفه هندی)به دست آورده بود، در سال ۱۹۲۲ روایتی به نام سیدارتا منتشر کرد که از جمله پرخوانندهترین آثار وی میباشد. این کتاب نگرشی بر ریشههای روانشناسی در مذاهب جهانی و مکاتب عقلی است و هسه نیز در جستجوی رسیدن به مؤلفهای است که تفاهم بین دو فرهنگ شرق و غرب را عملی سازد. شماری از صحنههای سیدارتا تابلوهای مثنوی مولوی را برای خواننده ترسیم مینماید. هنری میلر در باره این کتاب میگوید: سیدارتا داروی شفابخشی است که از انجیل عهد جدید مؤثرتر است. در پی برقراری ارتباط هرمان هسه با آلمان از طریق تفسیر و تعبیر آثارش به وسیله آمریکاییها، نظرات مذهبی و سنتگرائی مشهود در نوشتارهایش، از دید خوانندگان مخفی ماند. در همین معنی، نویسنده اتریشی پتر هانکه در سال ۱۹۷۰ با تعجب اعتراف میکند:
هسه در سال ۱۹۲۳- ۱۹۲۴ میلادی تابعیت کشور سوییس را کسب و برای دومین بار ازدواج کرد.
از جمله آثار هسه:
پیتر کامنسیند (Peter Camenzind ۱۹۰۴)
زندگی جوانی را شرح می دهد که دهکده محدود و کوچک خود را ترک میکند تا سراسر جهان را زیر پا گذارد، اما او جویای هنر است و به زندگی از خلال زیباییها مینگرد و هسه به وسیله او میتواند نظرهای شخصی را درباره هنر و سرنوشت آن بیان کند و در جریان این جهانگردی برتری زندگی طبیعی را بر تمدن شهری نشان دهد و تمدن غرب را سخت به باد انتقاد گیرد. پیتر، قهرمان کتاب، پس از سرخوردگی از سیر و سیاحت به سرگردانی خویش پایان میدهد و به دهکده کوچک بازمیگردد و کمر اصلاح آن را برمی بندد. هسه در این اثر مسائل کودکی و نوجوانی را مطرح کرده وکسانی را وصف میکند که در جستجوی شناخت شخصیت خویشاند و غالبأ عصیانزده و گریزان از محیط زندگی، خود را به خطر میاندازد.
زیر چرخ (۱۹۰۶ Unterm Rad)این رمان یکی از آثار محوری هرمان هسه است که منعکسکننده نشانهای موجود در مجموعهٔ آثار او است. این کتاب نمایشی از تضاد بین آزادیهای فردی و فشارهای تخریبی در جوامع مدرن است. هسه در این رمان سایهروشنهایی از دوران کودکی خود و برادرش «هانس» را ترسیم کرده است، که همانند شخصیت اصلی داستان، دست به انتهار میزند. زندگی در مدرسه کلیسای «ماولبرون»، دوران کارآموزی و تصویر مناظر رؤیایی شهر زادگاهش، تراوشی از تجربه و دیدگاه نویسنده است که در کتاب «زیر چرخ» جان گرفتهاند. فضای رومانتیسم غالب بر ماجرا، به قلم توانای هرمان هسه به دادگاهی تلخ علیه نظام آموزشی که سعی در سرکوب کردن استعدادها مینمود، تبدیل شدهاست.
گرترود (Gertrud ۱۹۱۰)این رمان بخشی از سرگذشت نویسندهاست و شناخت فلسفی او را از «مسأله تنهایی» شرح میدهد. در نظر هسه زندگی یعنی تنهایی، انسان همیشه تنهاست و هنرمند تنهاتر از دیگران. داستان «گرترود» اعترافات یک موسیقیدان است.
سیدارتا (۱۹۲۲ Siddhartha)هرمان هسه در این کتاب ضمن تحلیل مبانی فلسفه آسیائی(هندی)، اشتیاق خود را به یافتن روشی در جهت حل بحران جوامع بشری نشان دادهاست. داستان به گرد فرزند برهمانی دور میزند که در پی مداوا است. سیدارتا نام این جوان است که در راه رسیدن به مقصود، خود بینی و آلایش عشق شهوانی را که همانند زنجیرهای گران، مانعی بازدارنده بودند، به نرمی میگسلد و تضاد سرکش روح و زندگی را به فرایندی آشتیپذیر در نفس ریاضت کشیده خود مبدل میسازد.
گرگ بیابان (Der Steppenwolf ۱۹۲۷)این داستان به صورتی استعاری روح آسیب دیده مردم پس از جنگ، مردم شهرنشین و متمدن را نشان میدهد که ناگهان در وجود خود ظهور خوی حیوانی یا مردی گرگصفت را مشاهده میکنند. در کتاب گرگ بیابان، هسه مجددأ قلم خود را متوجه موضوعات اجتماعی و تازهترین مسائل مطروحه مینماید. شخصیت اصلی کتاب، «هاری هالر»، نماد مبارزه با معضلات دهه سوم قرن بیستم میباشد.
نارسیس و گلدموند (Narziss und Goldmund ۱۹۳۰)با این کتاب دورهٔ دیگری از خلاقیت هسه آغاز میگردد. نگرش نویسنده در این مقطع به دادههای تاریخی، معطوف شده و تشابه ملموسی از واقعیتها را به خواننده تلقین مینماید. این اثر عمیقتر از آنچه به نظر میرسد، ناظر بر زوایای تاریک روح و زندگی و پیشگامان این چالش است. او در پی یافتن راه حلی مسالمتآمیز به منظور آشتی است.
سفر به شرق (Die Morgenlandfahrt ۱۹۳۲)هسه در این داستان ادراک تازهای از زندگی به دست میدهد و از عالم انسانیت پرتویی از کمال مطلوب عرضه میکند؛ که زندگی، مداوم و تولدی از نو است. بنابر گفته خود هسه سفری روحانی است نه سفری ارضی. سفر به شرق نشانی از تحول فکری نویسنده را در خود دارد؛ تحولی از فردیتگرایی به اندیشهای تودهگرا و اجتماعی.
بازی تیلههای شیشهای (۱۹۴۳ Das Glasperlenspiel)این رمان بزرگ در دو جلد انتشار یافت. حوادث این رمان در قرن بیست و سوم میلادی می گذرد و هسه خواننده را با خود به سرزمین کمال مطلوب که به آن نام کاستالی Castalie داده، میکشاند، سرزمینی که مشتاقان عالم معنا، دور از غوغای جهان در آن سکونت دارند؛ این سرزمین نمایشی از تلفیق فلسفه غرب با عرفان شرق، زیبایی با افسون، فرمولهای دقیق علمی با ترنم موسیقی است. سرگذشت قهرمان کتاب سرگذشتی است که هسه خود آرزوی آن را در سر میپروراند. نظر هسه آن است که بشر در هیچ مرحلهای از زندگی نباید عقب بماند و پیوسته باید در دایرهای جدید نفوذ کند، همچنان که در «بازی تیلههای شیشهای» تیلهها باید پیوسته پیش بروند، زیرا سرشت توقف را نمیشناسند.
تألیفات هسه مشتمل بر دههاهزار نامه، هفتاد ملیون نسخه کتاب و نوشتههای مختلف در سرتاسر جهان میباشد. علاوه براین، هرمان هسه با بیش از شصت نشریه پیشرو همکاری میکرد. وی در سال ۱۹۴۶ میلادی به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل شد. از سال ۱۹۳۲ میلادی جایزهای به نام او (Hermann-Hesse-Preis) به دیگر نویسندگان برگزیده اهدا شد.
هرمان هسه متأثر از بیماری همسرش که مبتلا به شیزوفرنی بود، در سال (۱۹۱۶) به یک بحران عمیق روحی (افسردگی) مبتلا و تحت مداوا قرارگرفت. هسه در کتاب دمیان - روایتی از جوانی، عناصر ساختاری روانتحلیلی را ترسیم نمود. این کتاب به دلیل جو خصمانهای که علیه وی بر فضای سیاسی - اجتماعی آلمان مسلط بود، به نام مستعار «امیل سینکلر» منتشر شد که در چاپ شانزدهم نام حقیقی نویسنده آشکار گردید. سالهای (۱۹۱۸ - ۱۹۱۹ میلادی) سالهای جدایی از خانواده، گوشهگیری و اقامت در «تسین» بود. این حوادث در داستانهای کوتاه وی رد پای خود را به روشنی بجای گذاشتهاست، مانند:
هرمان هسه در (۹ اوت ۱۹۶۲ میلادی) در تسین واقع در سوییس درگذشت.
لودویگ جوزف یوهان ویتگنشتاین در 26 اوریل 1889 در وین اتریش به دنیا آمد. او یک چهره متفکر بود اما همواره از شهرت دوری می جست و حتی در دوره ای، یک کلبه دور افتاده در نروژ برای خود ساخت تا در آنجا در انزوای کامل زندگی کند. تمایلات جنسی او مبهم است اما به احتمال زیاد او همجنس گرا بود اگر چه این موضوع خود محل مشاجره و منازعه است. یک نوع وسواس فکری دایم همراه با کمال اخلاقی و فلسفی بر سرتاسر زندگی او سایه انداخته است که به شکلی بسیار عالی توسط ری مونک در زندگینامه وی تحت عنوان "ویتگنشتاین: وظیفه نبوغ" بیان شده است.میل او به کمال اخلاقی باعث شد تا ویتگنشتاین در برهه ای از زمان به اعتراف گناهان خود نزد دیگران پافشاری کند و این موضوع باعث شد تا دیگران موفق به دانستن میزان باور او به دین یهود شوند. پدرش، کارل ویتگنشتاین، در یک خانواده یهودی به دنیا آمده بود ولی بعدها به آیین پروتستان روی آورد ولی مادرش، لیو پولدین، کاتولیک بود. خود ویتگنشتاین در یک کلیسای کاتولیک غسل تعمید داده شد و در موقع تدفین نیز به آیین کاتولیک به خاک سپرده شد اما در فاصله میان غسل تعمید و تدفین هیچگاه یک کاتولیک عابد یا معتقد نبود.
خانواده ویتگنشتاین خانواده بزرگ و ثروتمندی بودند. کارل ویتگنشتاین یکی از موفقترین تاجران امپراطوری اتریش-مجارستان بود که به بازرگانی در صنعت استیل و آهن اشتغال داشت. منزل خانواده ویتگنشتاین محل رفت و آمد اهل فرهنگ مخصوصا موسیقیدان ها از جمله آهنگساز بزرگ یوهانس برامس که یکی از دوستان نزدیک این خانواده بود، می بود. موسیقی در طول زندگی ویتگنشتاین برای وی مسیله مهمی باقی ماند. لودویگ جوان ترین عضو از 8 فرزند این خانواده بود. از 4 برادر او سه تن خودکشی کردند.
به عنوان رشته تخصصی، ویتگنشتاین به تحصیل در رشته مهندسی مکانیک در برلین پرداخت و در سال 1908 برای انجام تحقیقات در رشته هوانودری به منچستر انگلیس رفت و در آنجا به انجام یک سری آزمایش روی کایتها مشغول شد. علاقه او به مهندسی باعث برانگیختن علاقه او نسبت به ریاضیات گردید و این به نوبه خود باعث شد که او به تفکر درباره سوالات فلسفی درباره اساس ریاضیات مشغول شود. او ریاضیدان و فیلسوف بزرگ گوتلب فرگه را ملاقات کرد و او به وی پیشنهاد کرد تا زیر نظر برتراند راسل در کمبریج به تحصیل بپردازد. در کمبریج ویتگنشتاین عمدتا تحت تاثیر راسل و ج. ای. مور قرار گرفت و شروع به کار روی منطق پرداخت.وقتی در سال 1913 پدرش مرد، ثروت زیادی به او ارث رسید. اما او بسرعت همه آن را رها کرد. در سال بعد هنگامی که جنگ شروع شد، او داوطلبانه سرباز ارتش اتریش شد. در طول جنگ به کار روی افکار فلسفی خود پرداخت و مدالهای شجاعت زیادی نیز برنده شد. نتایج تفکر وی درباره منطق همان کتاب رساله منطقی-فلسفی بود که در سال 1922 در انگلستان با کمک راسل منتشر شد. این کتاب تنها اثر منتشر شده ویتگنشتاین در طول زندگی خود بود. از آنجا که او معتقد بود در این کتاب تمام مسایل فلسفه را حل کرده است به معلمی در یک مدرسه ابتدایی در یک روستا در اتریش مشغول شد. وی سالهای 1926-28 را با دقت زیاد به طراحی و ساخت خانه ای در وین برای خواهرش گرتل گذراند.ر.ک (1)
در سال 1929 برای تدریس در ترینتی کالج به کمبریج بازگشت. او متوجه شده بود که کارهایی بیشتری در زمینه فلسفه برای انجام دادن دارد. تا سال 1939 در کمبریج به سمت استادی اشتغال داشت. در طول جنگ جهانی دوم مدتی در یک بیمارستان به عنوان باربر و مدتی به عنوان تکنسین در newcatle کار می کرد. بعد از جنگ به تدریس در دانشگاه بازگشت اما پس از مدتی از سمت استادی استعفا کرد تا حواسش را روی نوشته های خود متمرکز کند. برای این کار یک ناحیه دور افتاده روستایی را در ایرلند انتخاب کرد و قسمت اعظم کار خود را در این مکان انجام داد. در 1949 نوشتن کار جدیدش به اتمام رسیده بود که بعد از مرگش تحت عنوان "پژوهشهای فلسفی" منتشر گردید که شاید یکی از مهمترین آثارش باشد. دو سال آخر زندگی خود را در وین، آکسفورد و کمبریج گذراند تا در آوریل 1951 در کمبریج به دلیل بیماری سرطان پروتستات مرد. نتایج کارهایش در این سالهای آخر تحت عنوان " درباره یقین" منتشر شد. آخرین کلماتی که به زبان آورد این بودند " به آنها بگویید که من زندگی شگرفی داشتم".
بدون تردید ویتگنشتاین از تاثیرگذارترین چهره های فلسفی قرن بیستم است.جذابیت اندیشه های او در نوآوری های خلاقانه و گستره ی وسیع آن است. این مسئله هنگامی که با زندگی عجیب و اسرار شورمندانه ی وی همراه می شود از او چهره ای استثنایی می سازد.
نیکوس کازانتزاکیس ناظر جنگهای داخلی اسپانیا بود وبه کشورهای چین وژاپن، مصرو یتالمقدس، ایتالیا وانگلستان، اتریش و قبرس و فرانسه مسافرت کرد.آثارش به اکثر زبانها ترجمه شدهاست. ادیسه که دنباله شاهکار همر است از سی و سه هزار و سیصد و سی وسه بیت هفدهسیلابی ترکیب شده و سرودن آن به مدت دهسال طول کشیدهاست. کتاب کوچک و صدصفحهای «سیر وسلوک» که در سال ۱۹۲۳ منتشر شد، اساس تفکرات فلسفی نویسندهاست، آنچنان که سی و دو سال بعد کازانتزاکیس مینویسد: کتاب سیر و سلوک مانند دانهای بود که رویِش دیگر آثارم را باعث شد و پس از آن هرچه نوشتم تفسیر و تصویری از آن بود. نیکوس کازانتزاکیس به تناوب تحت تأثیر جریانات مختلف و زمانهای متفاوت قرارگرفت که میتوان از مسیحیت، بودیسم، فلسفه فریدریش نیچه، هانری برگسن، هنری جیمس، آرتور شوپنهاور نام برد. وی به مارکسیسم - لنینیسم گرایش داشت ولی هیچگاه عضویت هیچ حزب کمونیستی رانپذیرفت. زوربای یونانی که فیلمی نیز به همین نام از روی آن ساخته شد، عنوان یکی دیگر از آثار جهانی او است. نیکوس کازانتزاکیس پس از اتمام دبیرستان به مدت چهارسال در دانشگاه آتن به تحصیل پرداخت و درسال ۱۹۰۶ میلادی به کسب درجه دکترا در رشته علوم قضائی موفق شد. در سالهای ۱۹۰۷ - ۱۹۰میلادی در کالج فرانسه به تحصیل علوم سیاسی پرداخت و در جلسات درس برگسن باعلاقمندی شرکت جست. در جنگ بالکان وارد ارتش یونان شد و علیه دشمن مبارزه کرد و پس از جنگ، شغل مدیریت کل رادر وزارت اموراجتماعی پذیرفت و چندی نیز نماینده سازمان یونسکو در پاریس بود. در سال ۱۹۴۷میلادی یونان را به مقصد جزایر آنتیب ترک کرد تا به فعالیتهای ادبی خود ادامه دهد.آثار وی شامل:سیر و سلوک/۱۹۲۳..اودیسه/۱۹۳۸..قاتل برادر/؟...مسیح باز مصلوب/۱۹۴۸..مرگ و آزادی/۱۹۵..آخرین وسوسه ی مسیح/۱۹۵۱...مناظر سحرآمیز یونان..فرانس فن آسیزی یا سر گشته ی راه حق(ترجمه ایرانی)/۱۹۵۶...گزارش به خاک یونان/۱۹۶۱.مسیح باز مصلوب :محل وقوعداستان یکی از روستاهای یونان است که توسط «آقا»، حکمران منصوب از طرف دولت عثمانی، اداره میشود.آقا، اختیاردار جان و مال و ناموس اهالی این آبادی است ضمن اینکه در روابط خصوصی آنها دخالتی ندارد.اختلاف بین آقا و ساکنان زمانی آغاز میشود که «یوسفک»، پسربچه امردی که آقا از ترکیه آورده است و مونس ساعات خوش اوست، به قتل میرسد. کازانتزاکیس در این رمان با موشکافی، تضاد بین حاکم ترک و رعایای یونانی را با طنزی دلنشین به تصویر کشیده و از سوئی دیگر اتحاد این دو را برای حفظ منافع مشترک و سرکوبی جنبش نوخاستهای که به مذاق متعصبین کلیسا نا خوش آیند است، نشان میدهد. این کتاب تصویری گویا از عناصر موجود در جامعه و نماینده بینشهای گوناگونی است که به نامهای ناسیونالیسم،سوسیالیسم،خرده بورژوازی، سرمایهداری،فئودالیسم و انقلاب در جایگاه مخصوص به خود اعلام موجودیت میکنند. تعداد صفحات این کتاب ۶۵۰ می باشد و تا کنون هفت بار توسط انتشارات خوارزمی تجدید چاپ شدهاست.
«اولیس پس از کشتار مدعیان خود در آن جزیره کوچکش کسل شده بود. دیگر زن و فرزند و وطن قدیم و خدایان قدیمش او را راضی نمیکردند. تصمیم گرفت «ایتاک» را به عزم آخرین سفر خود، سفری که بازگشت نداشته باشد، ترک گوید...»
- آغاز کتاب ادیسه/ ۱۹۵۳-
«دروازههای بهشت و جهنم همشکل و همسایهاند.»
- آخرین وسوسه مسیح/ بخش ۱۸-
«فقط یک زن در جهان وجود دارد. زنی با چهرههای متفاوت.»
- آخرین وسوسه مسیح-
«کتاب سیر و سلوک دانهای بود که دیگر آثار من از آن روییدند. چنانکه بعدها هرچه نوشتم تفسیری بود و تصویری از سیر و سلوک.»
- درباره کتاب آسز (آسکِزه) یا سیر و سلوک/ ۱۹۵۵ میلادی-
«کسب دانش و تقدس، عفاف و پاکدامنی و شکوه پیروزی، هیچکدام به منزله فتح قله رفیع برای انسان نیست. بلکه چیز دیگری است، چیزی حماسیتر، چیزی مأیوسکننده: حرمت مقدس!»
- زوربای یونانی - ۱۹۴۶/ بخش ۲۴-
«من آرزویی ندارم، من از چیزی نمیترسم، من آزادم»
- سنگنبشته بر آرامگاه کازانتزاکیس/ از کتاب ناجی خدا-
«من برآنم، که رستگاری ِ من ِ روشنفکر ِ متفکر بسته به ادیسهاست. اگر او زنده بماند من هم زنده خواهم ماند.»
- در باره کتاب ادیسه-
«همانطور که به پرندگان دریایی چشم دوخته بودم، فکر کردم: این راهی است که باید رفت، آهنگ موزون آنرا پیدا کن و با ایمانی راسخ در آن گام بنه.»
- زوربای یونانی - ۱۹۴۶/ بخش ۲۱-

وی همچنین با نوشتن کتابهای «مسیح بازمصلوب» یا «رنجهای یونانی»، کلیسای کاتولیک وارتدکسها را به انتقاد گرفت. در سال ۱۹۵۴ میلادی کتاب «مسیح باز مصلوب» در لیست کتابهایممنوعه قرار گرفت که این خود سبب معروفیت جهانی وی شد. در تاریخ ۲۸ ژوئن (۱۹۵۶) در وین جایزه بینالمللی صلح را دریافت کرد و پس از یک مسافرت کوتاه به چین، در اثر بیماری سرطان خون به بیمارستان «فرایبورگ» منتقل و در همانجا درگذشت. در ۳ نوامبر (۱۹۵۷) جنازه او را به یونان آوردند و تا مراسم خاکسپاری به سرد خانهای که مخصوص افراد گمنام است سپردند. نیکوس کازانتزاکیس در زادگاه خود به خاک سپرده شد. سنگ نبشته قبرش چنین است:«نه آرزوئی دارم، نه میترسم. من آزادم»در پایان بخشی از کتاب مسیح باز مصلوب وی را می خوانیم:
کافکایی یعنی چه؟
هستند برخی مفاهیم ادبی که از اسم نویسندهای گرفته شدهاند و بیش و کم مفهوم معینی را تداعی میکنند، مانند ِ سادیست (مارکی دوساد ِ فرانسوی)، مازوخیست (لئوپولد فون ساخا- مازوخ،نویسندهی اتریشی)، دانتهای (شاعر و فیلسوف ایتالیایی) یا شکسپیری، اما از عمر ورود واژهی "کافکایی" به فرهنگواژهها بیش از چند سال نمیگذرد و هنوز برداشتهای متفاوتی از این کلمه موجود است. با مراجعه به واژهنامهها درمییابیم، همه به تقریب متفقالقولند که کافکایی، یعنی آنچه که در داستانهای کافکا بروز میکند، به بیان میآید و به تصویر کشیده میشود. اما خود ِ این «آنچه» چیست؟ پس معنیهای آمده در فرهنگواژهها برای این کلمه چندان ارضاکننده نیست و ناچارن باید تعریفی از آن به دست داد تا شاید بتوان به درکی کم و بیش نزدیک به آن دست یافت.
در ویکیپدیای آلمانی آمده: «صفت ِ "کافکایی" از نام فرانتس کافکای نویسنده گرفته شده است. این واژه بر حسی دلهرهآور از تردیدی مبهم، از تهدیدی معماگونه و ناملموس، بر حس ِ بازیچهی دست قدرتهایی شبحوار و نامعلوم قرارگرفتن، دلالت میکند. صفت ِ "کافکایی" از حال و هوای آثار بیشمار کافکا میآید، که در آنها شخصیتهای اصلی اغلب در وضعیتهایی کنش میکنند که غیرشفاف و تهدیدآمیز بوده و از کیفیتی آلوده به طنزی سیاه تا تراژدی برخوردارند. وقتی بخواهند در مقالهای در روزنامه یا مجله، دیوانسالاری ِ بیگانه با انسان را نشان بدهند، اغلب از این مفهوم بهره میبرند. نمیتوان به خوبی درک کرد که چرا پدیدهای اینگونه است و گونهای دیگر نیست. فرد عادی اغلب با چیزی کاملا درکناپذیر و با درماندگی مواجه میشود. موضوع برخی از رمانهای کافکا دربارهی دیوانسالاری ِ سرد و تمسخرآمیز است.
مثال: درفیلم وودی آلن به نام ِ "روانرنجور شهری" زن جوانی در بستر تایید میکند که سکس با شخصیت ِ اول فیلم تجربهای کافکایی است. »
آیا میتوان به این تعریف بسنده کرد؟ براستی "کافکایی" واجد چه صفاتی است؟ اگر آنچیزی است که آن را "جهان کافکا" میخوانیم، پس لازم است بدانیم جهان کافکا، یا به عبارت دیگر جهان داستانی او چگونه جهانی است، که چنین واژهای از آن ساخته و پرداخته و به وارد زبان میشود.
مختصری دربارهی جهان کافکا
همه میدانیم کافکا تحت تاثیر گوته، فلوبر، داستایوفسکی، کیرکهگارد و نیچه بوده و توسل به شیوههای نقد ِ راونکاوانه، مذهبی، بیوگرافیک یا اجتماعی – سیاسی برای کشف ِ قطعی ِ نمادهای معماگونه و کنایهآمیز موجود در آثار کافکا حاصل چندانی به دست نمیدهد، چرا که آثار کافکا به خاطر بیبدیل بودنشان از قرارگرفتن در یک مقوله یا در یک دوران سربازمیزنند. شخصیتهای آثار او که در جهانی وحشتناک، هزارتوگونه و گروتسک، بدون ِ کمترین امکان برای کنش، گرفتار آمدهاند و از حس ِ گناهی رنج میبرند، که علتاش را نمیدانند. حق و قانون در دستان ِ نیروهایی ناشناس تبدیل به ماشینی برای کنترل و مجازات ِ انسان میشود. موقع خواندن ِ آثار کافکا ابتدا به نظرمان میرسد، داریم یک داستان معمولی میخوانیم، اما به ناگهان جملاتی وارد متن میشوند که موقعیت ِ آدم ِ داستان را به ابزورد میکشاند. این داستانها از یک سو خواننده را تحریک به تفسیر میکنند و از طرف دیگر اما از زیر هرگونه تفسیر ِ یکسویه درمیروند. میتوانیم بارها و بارها متون کافکا را بخوانیم، اما همچنان نامفهوم باقی میمانند. آثار کافکا گاهی مثل رویایی ناخوشآیند هستند که نه میتوانیم و نه میخواهیم از آن بیدار شویم. گاهی جرقهای کوچک میدرخشد، اما ترس از اینکه آن لحظه بسیار ناپایدار است، به دلهره میکشاندمان. به قول کامو: «کافکا تراژدی را توسط امری پیش پا افتاده به بیان میآورد، ابزورد را از طریق منطق».
تلاشی برای تعریف
"کافکایی" وضعیتی است که اجزا آن را به خوبی میشناسیم، اما کل وضعیت کاملا در مه فرو رفته است. درست مثل یک کابوس. وضعیتهای کافکایی را تنها در رژیمهای تمامیتخواه نمییابیم، بلکه در جوامع مدرن نیز گام به گام همراه ماست. بورس نمونهی بارز آن است: قیمت روز هر بورس در هر تاریخی قابل دسترسی است، همه چیز روشن است. حتا ناواردها هم با قواعد بورس بازی آشنا هستند، اما قوانین درونیاش که بازی براساس آن انجام میگیرد، کاملا مبهماند. هیچکدام از نظریههای موجود قادر نیست پیشبینی کند که میسر فلان بورس در کدام جهت است، حتی ناتوان از پیشبینی ِ چیزی است که در یک ساعت آینده چه اتفاقی میافتد. پس آیا میتوان گفت کافکایی یعنی: بیمعنایی، مبهم، نامفهوم، معماگونه، اسرارآمیز، ناخوشآیند، ترس، بیگانگی، تهدید، آشفته، دردآلود، سرشار از اندوهی عمیق؟ با همهی این ابهامات اما یک چیز روشن است: صفت ِ "کافکایی" نمادی برای ترسها و زخمهای قرن بیستم و قرن ماست. کلاوس واگنباخ یکی از مشهورترین زندگینامهنویسان ِ آلمانی ِ کافکا در پاسخ به این پرسش که منظور از این کلمه چیست؟ میگوید: « منظور از صفت ِ "کافکایی" در وهلهی اول آن ساختارهایی هستند که آنگونه که کافکا در آثارش وصفشان میکند، توجیهناپذیر و گنگاند. اما این را هم باید دید که کافکا اغلب بد فهمیده شده و نیز از کلمهی «کافکایی» به غلط استفاده میشود. در سالهای سی [میلادی] ابتدا در فرانسه کافکا را به عنوان نویسندهای سورئالیست میخوانند و میستایند. و بعد در دههی چهل [میلادی] تفاسیر اگزیستانسیالیستی کامو و سارتر نیز به آن اضافه میشود. طَرفه اینکه، آلمانیها - چون کافکا در زمان نازیها ممنوع بود- تازه پس از پایان ِ جنگ جهانی ِ دوم در سال 1945، زمانی که دیگر کافکا به معرفیت ِ جهانی رسیده بود، شروع میکنند به خواندن ِ درست و حسابی ِ او. نویسندهای با شهرتی جهانی به قلمرو ِ زباناش بازمیگردد، جایی که تقریبن ناشناخته است. این پدیده را میتوان "کافکایی" خواند.»
آیا کافکا کافکایی بود؟
اولیوا یارآوس، پرفسور ادبیات نوین آلمان در دانشگاه مونیخ در کتاب 280 صفحهایاش "کافکا، زندگی، نوشتن و دستگاه ِ قدرت» میکوشد ثابت کند که کافکا را نه پدر سرکوب کرده بود و نه دیوانسالاری. وی مدعی میشود: «نه در خود کافکا، نه در زندگی و نه در آثارش چیزی کافکایی نمییابیم.» و میگوید: «مفهوم کافکایی کاملا از یوغ بردگی ِ کافکا آزاد شده است
*ناصر غیاثی-وصیت نامه های کافکا اینجا بخوانید