تبليغاتX
[MOnAd]
Mon 19 May 2008

اگر خانه هایمان همان خانه های کاهگلی یک اتاقی بود..می توانستیم معنای خانواده را بفهمیم...می توانستیم در هم گره بخوریم و بالشتهایمان را خیس نبینیم..می توانستیم آغوش پدر و مادر و شور و شوق خنده های یواشکی را بفهمیم..در کنار خواهر و برادرهایی که ردیفی زمین خوابیده اند...اگر آن قطار با آن دود غمگینش نبود اگر آن قطار اگر آن هواپیما اگر آن اتوبوس و...با آن صدای خاطره سازش نبود...شاید او نمی رفت که تو چنین غمگین باشی..تو نمی رفتی...که من غرق خاطرات شوم...اگر این موبایل لعنتی نبود...صدایت دور نمی شد...که دلتنگی ام اشک شود..و اگر شهرمام شهر نبود ..اگر یه روستا بود..اگر روستاهامون مرز نداشت اگر زمین  مرز نداشت...دیدن هایمان انقدر محال نبود..دور هم بودیم...تو از دشت ها برایم گل می چیدی من به موهایم می زدم  و صدای خنده هایمان را خاطره می کردیم ...!!..به آسمان ها خیره می شدیم و ماه به ما.. .و تو به جای پیانو یه ساز دهنی داشتی زیر پنجره!مان و در دشت ها می نواختی..و شب ها به جای ترس از فرداها به فکر درخت گیلاس بودیم..به فکر گل ها... اگر راه ها و جاده ها نبود کسی هوس رفتن نمی کرد..چشمهایی هوس گریه!!اآره اگر مدرنیته نبود اگر کنجکاوی و هوس رفتن من و تو نبود ما همان آدم و حوا بودیم ...من برایت سیب می چیدم و تو عاشق می شدی!!

 

+| Delaram AKAR
Wed 7 May 2008


دعای خداوند چینین آغاز می شود:" ای پدر ما که در آسمان ها هستی..."در پاره ای از نظام های مذهبی،والد اصلی و یا منشاء مادر است.بچه از مادر متولد می شود و نخستین تجربه ی وی آغوش مادر است و در واقع باید گفت:مادر والدی بلافصل تر از پدر است{۱}.در اسطوره شناسی از زمین مادر صحبت می کنیم و در مصر پدیده ای به نام آسمان های مادر یا الهه نوت وجود دارد.در اسطوره شناسی اهمیت مادر از این روست که بسیاری از اسطوره ها  و قهرمان های یک افسانه هنگام تولد پدر خود را از دست داده اند و یا غالبا پدرشان مرده است یا در جایی دیگر است یا پنهان و گمنان است و قهرمان باید در جستجوی پدر بر آید.و درست افسانه و داستان های اسطوره ای به این شکلآنجایی به پایان می رسد که قهرمان پدرش را می یابد!(همیشه به معنی یافتن فیزیکی پدر نیست).در داستان حضرت عیسی پدر او به لحاظ نماد شناسی در آسمان ها بود{۲}عیسی زمانی که تن به مصلوب شدن می دهد از مادر ،اشک مادر، و محبت مادر می گذرد و رهسپار دیدار پدر می شود.صلیب نماد زمین و نماد مادر است و  در داستان عیسی مادر همه ی دلبستگی های دنیوی یک انسان است...مادر نماد یک وابستگی و عشق مادی و زمینی است که در عین حالی که برای قهرمان دلپذیر است اما هدف گذشتن و رهایی از آن است .داستان حضرت عیسی (از لحاظ اسطوره شناسی)دقیقا سیر تکامل و جنگندگی و دردها و رنج های انسان زمینی را نشان می دهد که برای رسیدن به تکامل و رهایی از این دلبستگی های مادی باید هزینه ی زیادی بپردازد که چه بسا دوست ندارد و برای او این دلبستگی ها دلپذیرند..عیسی می جنگد و ودست اخر اماده ی آسمان ها و دیدار با پدر می شود...یک نگاهش خیره به مادر و عطش روحش سوی پدر است!...صلیب و مصلوب شدن ترک زمین و زمینیان ست و خون آب تن مسیح نشان گر  آن است که چنین رها شدنی بی هزینه و دردو رنج نیست....مسیح مصلوب می شود  و به سوی پدر آسمانی می رود جسم  را برای مادر می گذارد  زیرا منشاء جسم خود را و ان کس که جسم به او بخشیده را مادر می داند و با روح خود به سوی پدر می رود که منشاء رمز غایی و متعال و در واقع به سوی خود می رود!...البته مادر و پدر مکمل یکدیگرند و این مادر است که شور و شعف و جستجوی را در قهرمان (همان فرزند)بیدار می کند..مثلا در خیلی از بخش ها مادر خطاب به فرزندش از کرامت و قامت بلند و مقاوم پدر می گوید و یا جمله ی :"پدرت را پیدا کن"به کار می برد و فرزند را به سوی هرفی والاتر می راند.از مادر زاییده شدن و به سوی پدر آسمانی رفتن بدان معناست که مادر  ابتدا مهارت حرکت را به او می اموزد و تا زمان اسقلال وی از او پرستاری ،بزرگ و تربیت می کند. قهرمان و اسطوره با گذشتن از مادر به پدر آسمانی خود خاهد رسید و پدر اسمانی را به دست اوردن در گرو گذر از مادر است ...مادری حتی به وی می اموزد که باید به دنبال تکامل باشد.وقتی قهرمان و اسطوره پدرش را پیدا می کند در واقع خودش را پیدا کرده است...

۱: The power of myth   2: Greek and Roma Mytheology

 

+| Delaram AKAR
Tue 6 May 2008
سماع
+| Delaram AKAR
Sun 4 May 2008
.

.

آنکس که شکست می خورد ٬ پیش از همه آرزو کردن را از یاد می برد!

 

+| Delaram AKAR
Fri 25 Apr 2008

"مجنون به در خانه لیلی رسید .در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:"منم!"لیلی در را باز نکرد.مجنون و رفت و دوباره باز گشت برای بار دوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟"مجنون گفت:" ماییم!"لیلی در را باز نکرد. مجنون رفت و دوباره بازگشت برای بار سوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:" تو ام!" ..لیلی در را باز کرد!"

سه مرحله ی تکاملی عشق:(روانشناسی-عرفان)

مرحله ی اول:"که عشق با من است".عشق خارج از وجود من قرار دارد و آن را خارج از خود حس می کنم و در جستجوی ان هستم.آدم هایی که در این مرحله قرار دارند اغلب دم از خدا و حقیقت می زنند و اگر سخنور باشند در تمام سخنرانی های خود سخن از او می رانند و او را طلب می نمایند.شعار می دهند و مردمان را بی خدا را به حساب نمی آورند،حتی اگر به زبان و تعارف انان را پذیرا باشند.!به گروه خود تعلق و پیوستگی خاصی دارند و به افراد خارج از گروه در عمل مثل بیگانه ها نگاه می کنند.(اغلب مبلغان و جلسه داران عرفان در این مرحله هستند.)

مرحله ی دوم:"که عشق در من است".عشق در وجود این افراد راه یافته و آن را در خود می بینند نه خارج از خود دیگر به سخنوری و شعار دادن علاقه نشان نمی دهند.حقیقت،عشق،خدا را در خود جستجو می کنند و با ان در گفتگو و ارتباط مداوم هستند.خلوت نشینی پیشه می کنن که با انزوا تفاوت بسیار دارد.چنین افرادی در تفحص و جستجوی حکمت و معرفت هستند.ادعایی ندارند و گروه پرست و متعصب نیستند.به همه ی انسان ها،اعم از بی ایمان و با ایمان احترام می گذارند و خود را برتر از دیگران نمی بینند.بدون تصمیم قبلی و تظاهربه تواضع،به طور قلبی و وجودی نوع دوست و خطا پوش اند.درست عمل می کنند بی انکه حرفی از درست و غلط به میان آورند.

مرحله ی سوم:"که عشق، من است"در این مرحله خودِفرد تبدیل به عشق می شود بی انکه بداند،از بیرون و درون خود غافل می شود،به جز حقیقت چیزی نمی بیند و بدون آنکه تلاش کند حقیقت بر او روشن  است.مثل همه مشغول زندگی روزمره و عادی است.حرفی از حقیقت و عشق و خدا به میان نمی آورد،چون خود ذره ذره ای از این پدیده شده است..با عشق یکی شده است...عشق شده است!مثل آب که نمی تواند از آب حرف بزند فقط از نگاه و سیما و رفتار او می توان فهمید که او به ذره ای از عشق تبدیل شده است."منِ" او مبدل به عشقی خدایی و حقیقتی محض گردیده است چنین افرادی بسیار نادرند.حضورشان در هر جایی انرژی بخش و آرامش آور است.در کنار چنین کسانی احساس امنیت  و ارزش می کنیم و بی اختیار از او  تبعیت می کنیم بی انکه که حرفی بزند و یا فرمانی بدهد و یا برگزیده شود. توکل در آنان  چنان کامل است که اگر نان قرضی را از او طلب کنی بی تردید  می بخشند."تو نیکی کن و در دجله انداز" در نظر این انسان ها بیت دومی وجود ندارد چرا که به بازگشت آن، حتی از جانب خداوند و حتی در بیابان فکر نمی کنند.این یعنی رسیدن به معرفت محض!آنان از حق تبعیت می کنند به خاطر اینکه حق است نه به خاطر اطاعت از خداوند!

که عشق با من است*
در من است
من است

* زرتشت

 

+| Delaram AKAR
Wed 23 Apr 2008

نکنید! آقا جان نکنید! این عکس ها چیه توی عروسی هاتان می اندازید؟ ای وای! من به کی شکایت کنم؟ لنگ عروس روی سر آقا داماد و بعد هر دو به دوردست ها نگاه می کنند!؟ خوب چرا واقعا؟ وای! یک خرده ملیح باشید! نه به این عکس ها که از تویش تنه درخت در می آید و شاه داماد کتش را یک انگشتی می گیرد روی شانه نه به آن که توی ژست پاسادوبل و سالسا عکس می گیرند. این سایه های شطرنجی که برمی دارید پشت چشمتان می تپانید، هدفش چیست؟ زشت تر می شوید به خدا! کجای دنیا ششصد هزار تومان پول بی زبان را دور می ریزند که ترسناک بشوند شب عروسی شان؟ گل می زنید به ماشین؟ از این کار احمقانه تر هم هست؟ یک لحظه فکر کنید. گل آلستریوم، رز، لیلیوم به این خوشگلی را می تپانید روی ماشینتان که باهاش بیست دقیقه تا محل عروسی بروید؟ روی کاپوت و شیشه عقب و روی چهارتا در؟ روبان هم آویزان می کنید؟ که چی بشود آخر؟ روز به روز هم احمقانه تر و پر دنگ و فنگ تر می شود ادا و اصول هایتان. این همه پول را یک تکه طلا بخرید یک عمر به خودتان آویزانش می کنید و در راستای همان اهداف مسخره تان هم هست! وگرنه عاقل باشید، سفر می روید. پدر و مادرتان آرزو دارند؟ خیلی خوب. یک مهمانی خوب بگیرید و چهارتا دوست و آشنا و فامیل را دعوت کنید، یک دست کت و شلوار هاکوپیان تن آقا و یک پیراهن سفید دامن پفی تن خانم و تمام. فیلم می گیرید در حالی که گل می کنید از باغچه؟ باقالی پلو و بره و خوراک زبان می کشید توی بشقاب و قاشق قاشق می کنید توی حلق هم؟ چرا واقعا؟ حالا عروس خانم لای درخت ها دنبال آقا داماد بگرد! حالا آقا داماد از پشت بپر عروس خانم را بگیر. حالا این وری غش کنید! حالا آن وری ضعف کنید! حالا با دوربین بای بای کنید! خسته ام کردید! هیچ کارتان به هیچ کارتان نمی آید. نکنید! مسخره است! خیلی مسخره! شرم آور است حتی! نکنید...

 

+| Delaram AKAR
Mon 21 Apr 2008

... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


 1359
 اول اردی بهشت
سالروز در گذشت عارف آب و آیینه،گل*

 

+| Delaram AKAR
Mon 21 Apr 2008

مرد در حال شکنجه فریاد می زد:ناقص است!
شکنجه افزایش یافت:
مرد دوباره فریاد زد..دینِ تان ناقص است!
مرد را به سوی آتش بردند تا بسوزانند اش
مرد دوباره  فریاد زد:همه دین ها ناقص اند..بگذارید زندگی مان را بکنیم!
و با فریاد های..ناقص است ..ناقص است...سوخت!

 

+| Delaram AKAR