
نیوشا از "آنا" پرسید:"این چیز ترسناک چیه؟"نیوشا از زیر تخت آنا یک خرس قدیمی کثیف و پاره پوره پیدا کرده بود که یک پا نداشت و نصف گوشش پاره شده بود.نیوشا ادامه داد"اه. بو هم که می دهد!!"آنا گفت:"اگر می خواهی همه عروسک هایم را دور بینداز اما این یکی را نه!!". و خرسی را که نیوشا در سطل آشغال انداخته بود برداشت.این خرس عروسک خواب آناست.و او ان را بسیار دوست دارد و به هیچ وجه حاضر نیست ان را دور بیندازد.مطمئنا اگر این خرس در ویترین مغازه بود. آنا حتی نگاهش هم نمی کرد و یک تومان از پولش را هم برای خرید ان نمی داد.ولی این جا...در اتاقش...خرس پیش چشمانش زیبا جلوه می کرد.مطمئنا فقط اوست که خرس را زیبا می بیند.آنا از کودکی با خرسش خاطرات زیادی دارد. او را موقع خواب در آغوش می گرفت تا شب احساس آرامش و امنیت کند.گاهی وقت ها رازهایش را به او می گفت.به نظر او این عروسک هم نرم است و هم بوی خوبی دارد.او را همیشه در آغوش می گیرد و می فشارد .او خرسش را دوست دارد. ولی این دوست داشتن به خاطر زیبایی اش نیست!بلکه خرس به نظرش زیبا می آید چون دوستش دارد!
عشق و علاقه ای و تمایلی که ما به اشیا یا افراد داریم به آن ها زیبایی می بخشد.انگار احساسات ما باعث می شوند زیبایی ای را ببینیم که با چشم عادی دیده نمی شوند.
فلسفه برای کودکان:Le beaute et la Laideur "Michel Puech" * Labels
چرا زشت می بینیم!؟شاید اگر بهمان بگویند که تا پایان زندگی در این دنیا تنها چند ساعت مانده..دلمان همان چیزهای هر روزه را به خواهد...آسمان آبی...آغوش مادر...گل برای همسر ...درختان خیابان..دوستان مهربان..وغیره..اما هیچ وقت به این اندازه زیباییشونو درک نکردیم..هیچ وقت تا این اندازه از در کنار آنها بودن لذت نبرده ایم... عادت چیزیست که باعث ندیدن زیبایی ها می شود...آسمان زیباست و زیبا می ماند و هرگز زشت نبوده است.. درختان خیابان ...آغوش مادر...اما عادت کرده ایم که فک کنیم تا همیشه هستن پس مهم نیست که امروزهایمان را چگونه با آنها سر کنیم..در حالی که در دیدار آخر می دانیم که بعدی وجود ندارد...عادت کرده ایم آسمان آبی را همیشه آبی ببینیم وعادت کرده ایم مادر را همیشه مادر بدانیم..عادت کرده ایم دوستانمان را همیشه در کنار خود بدانیم و روز به روز روزمرگی هایمان رانقاب چشم هایمان کنیم...باید ببینی آسمان از عشق چگونه هر روز آبی می شود..باید بشنوی پرندگان از عشق چگونه می خوانند...باید گام های استوارت را روی زمین نگاه کنی...باید نگاه کنی و باید حس کنی و هر روز به دنبال زیبایی به همه چیز دقت کنی و یادبگیری که زیبا تر ببینی!
زیباشناسی/فلسفه برای کودکان
چیزهایی هست که همراه با کهنه شدن برای ما زشت هم می شوند..دیواری که رنگش رفته...کفشی که مدت زیادی است ازش استفاده می کنیم و یه ماشین تصادفی و...اکثر اوقات در مواجهه با این چیزها خیلی بی تفاوت ایم و برای لذت بردن از آنها تلاش نمی کنیم و حتی به زشتی ان ها می افزاییم مثلا کفش کهنه ی خود را تمیز نمی کنیم هر جا را پیدا کردیم شوتش می کنیم...از سوار شدن ماشین تصادفی که اتفاقا چندین سالی هم هست که ما را این ور و اون ور می برد لذت نمی بریم و در هر فزصتی با عنوان لگن ازش یاد می کنیم و حسرت ماشین همسایه را می خوریم..معمولا مادر یا پدر اجازه می دهند بر روی دیواری که رنگش رفته و کچ هایش معلوم است با مداد رنگی نقاشی بکشیم به امید این که قرار است دوباره رنگش کنیم!واقعیت این است این اجسام زشت نبوده اند و نیستن بلکه ما بر اثر مدت زمانی طولانی که با انها سپری کرده ایم انها را زشت و غیر قابل تحمل می دانیم و زیبایی های انها را درک نمی کنیم..هر گز تکه ای از زشتی بر این اجسام نچسبیده است بلکه این ما هستیم که آنها را زشت می بینیم و دیگر از استفاده از انها لذت نمی بریم و دیگر برایما فرقی نمی کند که انها را کثیف تر و داغون تر کنیم یا با رسیدگی به آنها باز سعی در لذت و درک زیبایی آنها ببریم!
زیبایی شناسی/فلسفه برای کودکان!
آن لباس قدیمی و پاره
دیدی اندازه ی قد تو نیست
دیگر آن را نپوشی
واقعا این که در حد تو نیست!
آن خودِ کهنه ات را رها کن
بی خیالش بیا زود بیرون
یک خودِ تازه تر آن طرف هاست
بعد از این آسمان پیله ی توست
ابرها را تو پیرهنت کن
زودتر وقت اصلا نداریم
بال های نو ات را تنت کن
وعده ی ما همان جا که گفتی
پشت دروازه شهر جادو
منتظر باش دارم میام
وای رفتی!ولی بال من کو؟
تو برو،من ولی کار دارم
بال پرواز من پاره پاره است
باز باید ببافم خودم را
پیله ی کوچکم نمیه کاره است!
*عرفان نظرآهاری
*عرفان نظرآهاری
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضيح مي دهيد که جاي خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار مي کند که کمي قبله سمت راست
من جمعه مي روم لب دريا، کنار آب
آن جا نمازجمعه زلال است ، بي رياست
کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه ست
استاد درس ديني و قرآن بچه هاست
آقا شما حقيرتريد از سئوال من
اين درس ، نان خشک سر سفره ي شماست
من ساکتم ، دبير به من صفر مي دهد
شاگرد تنبلي که حواسش پي خداست ...
* عرفان نظرآهاری.
~تقدیم به..م.الف
قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم،
قرار شد من لبخند بزنم،
قرار شد او به آسمان تكيه كند،
قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم،
گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است!
گفت: عاشقانه است!
ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد.
گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است!
گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم!
قرار شد عكس را در بهشت بگيريم،
گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟
گفت: راهت را پيدا كن!
قرار شد من در عكس نشسته باشم،
قرار شد خدا ايستاده باشد،
گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟
گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم!
قرار شد اين عكس را قاب بگيريم،
گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟
گفت: مهم نيست قابش چه باشد،
مهم آن است كه كجا آويزانش كني!
گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟
گفت:در دلت! بالاي سر عشق!