

دو روز قبل از ماه رمضان مهمان کویر بودم.جایی که زیبایی اش بیشتر از ادعایش است.جایی که تلاقی آسمان و زمین دیگر تخیل داستانی نیست.از جنس کویر که باشی سخت است که دستت را دراز نکنی و ستاره ای رو نچینی!و هوس حال دل گفتن را از سر بیرون کنی..مهمانان کویر 89 نفری می شدن گرچه همه دل های کویری با خود نداشتن و جز فکر تن..!خیلی ها مثل من بار اولی بود که شکوه کویر را می دیدن بعضی ها هم قبلا دلشان را جا گذاشته بودن.جدا از کویر اشنایی با افراد جدید و عمیق از محاسن سفر ما بود.گرچه مدت سفر اندک بود اما پر از لحظات ناب و دلنشین بود..عکسای زیادی گرفتیم که متاسفانه نمی شد همه ی انها را در وبلاگم بذارم...
دلم می خواست اسمهایی رو بر شن های داغ بنویسم که اگر دیگر گرم نمی شوند چون شن باد ببرد انها را از یادم چون شن از دل کویر.اما نمی شد..کویر پاک تر از این حرفا بود که به خاطر بسپارد دردم را..کویر را که ببینی دلت خیلی چیزها می خواهد...
چند سال پیش بود که متوجه شدم به خانه های قدیمی خیلی علاقه دارم وهمیشه آرزو داشتم روزی یکی از این خانه ها برای من بود و از این که خیلی از این خانه باغ ها به آپارتمان ها و برج های چند طبقه تبدیل می شود..عمیقا نارحت می شوم....این حس و حال زمانی زیاد شد که می دیدم بافت قدیمی و سنتی شهرم رو به زوال و نابودیست...خیلی از عصر ها راه می افتادم در کوچه پس کوچه های شهر و به خانه ها نگاه می کردم...به انهایی که قدیمی ترند و به انها که جدیدی ترند..اما انگار فقط من بودم که حرفای این اجر های خانه ها را می فهمیدم..آجرهایی که از شکاف انها شاخه های درختی بالا رفته یا برآمده و...با این پیاده روی هم قزوین شناسیم خوب شد و هم شاید علاقه ام به این خانه ها بیشتر و بیشتر...اون موقع ها دوربینی نداشتم که با خودم ببرم..گرچه خودمم چنان محو خانه و بافت خانه می شدم که نمی شد عکسی بگیرم..اما چند روزیست باز به یاد این خانه ها هستم و این بار سعی دارم آلبوم عکسی از انها تهیه کنم..روزهای جمعه که شهر خلوت تر و من هم معمولا کاری ندارم در کوچه بس کوچه ها شهر راه می افتم گاهی فقط از بیرون آنهاعکسی می گیرم گاهی هم زنگشان را می فشارم و از صاحب خانه اجازه وورود به حیاط خانه را می گیرم...البته من نه به عنوان یک عکاس بلکه صرفا یک علاقه مندم!
Label:عکس
حالا دیگر خوب می دانم که دیگر لزومی ندارد به شهرستانی بودنم ..به زادگاهم..افتخار کنم!بله دیشب و امشب استاد شهرام ناظری همراه با گروه مولویه مهمان قزوینی ها بود..تا باز فکر کند که شهرستان ها پیشرفت کرده اند و باز ببیند که ما سرعت گاری هم حتی نداریم و باز این ما باشیم که می شنویم که او متاسف است که در این به اصطلاح سالن مزخرف باید بخواند و ما هم گوش دهیم..اما واقعا چه فایده ای دارد که باز بعد از هر کنسرتی می آییم می نویسیم.."آی(...)ما سالن نداریم"مگر کم نوشته ایم..!آنها که باید بشنوند گوشهایشان را بسته اند و به امید گول زدن دوباره ی این مردم ساده و احمق هستند..و این قصه ادامه دارد.
استاد مثل همیشه شاد بود..گرم بودو خاکی!از این که یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای دلم را می دیدم سخت شگفت زده بودم و سرخوش.!و چیزی که توجه ام را جلب کرد برنامه ی زیادی زنده بود..استاد طوری برخورد می کرد انگار فقط دو نفر مخاطب دارد..راحت بود و به مخاطب ارامش می داد..دوستان دانند من به استاد ناظری علاقه ی خاصی دارم حتی بیشتر از استاد شجریان..و شاید از علاقه ی زیاد به استاد بود که ادرس این وبلاگ شد "نیستان"!

قزوين-الموت- اندج: تمام هستی ام يه ساک نه چندان بزرگ و ذوق هوارها و داد هاي بي دغدغه و اما پر از دغدغه!مقصد،جايي که صدايت چارچوب هاي مدنيت را خدشه دار نمي کرد . جايي که مردمانش اگر هم از همين مردمان شهر بودن خوبي اش اين بود که آن قدري نبودند که صدايت در صدايشان گم شود يا هم صدا شود شايد خوبي اش اين بود که اصلا اين مردمان جلو چشم نبودند و تو بودي و سکوتي که همه اش مال تو بود جايي که کوهايش کوه هاي درد نبود جايي که در اصواتش صداي موبايل نبود جايي که...آب يخ و کم فشار خانه ي گلي ساز بيشتر از آنچه فک مي کردم در دلم رسوخ کرد بيشتر از آن چه فک مي کردم آرام و آرامش بخش بود..خانه ي گلي سازي که بيشتر از برج هاي چند طبقه حرف براي گفتن داشت و بيشتر شرف براي چيزي در گوشش گفتن من هم عادت دارم حرفاي رسوب کرده در دلم را در گوش ديوارهای گلی بگم...وکوهایی که حفرهاشان قسم زیر آب بودن را می خورد و منی که روح خسته ام قسم آسمانی بودنم و هیچ یک باور نکردیم قسم پاکمان را.. آنها از آب گفتن من از نور و آسمون!من از خستگی گفتم آنها از استواری من از درد گفتم آنها از...آنها عمری در عطش رسیدن به زمین می سوزند و من عمری در عطش ارتفاع و اوج گرفتن و نزدیکی به آسمان..گفته بودم هیچ کس قانع نیست!
الموت بودم این تنها چیزی است که وقتی بهش فک می کنم برای حتی چند ثانیه آرامش می گیرم....الموتی که زیباتر از آنچه فک می کردم بود و بیشتر از آنچه فک می کردم خوش گذشت... به خاطر صفای دوستان و روستا و خانه ی گلی ساز که در خاطرم خواهد ماند تا ابد...