
آن شب شیطان هم نخفت! همان شبی را می گویم که از سر عــلاقه لبهای گس دانایی را بوسیدم و با وقاحـت تمام تـا سحر در اغوش تلخ نادانی خفتم!آن شب شیطان هم نخفـت همان شبی که خواندم و نفهمیدم وقـتی فـهمیدم جـز سیاهـی نفهمیدم!همان شبی که پیک خالی زندگی را نوشیدم و مست شدم تا صبح نخفتم!آن شب شیطان هم نخفت همان شــب که امدم کنار پنجره و نه یک سیب ممنوعه نه یک شاخه سیب و نه حتی یک درخت بلکه یک باغ رو یک جهان را خوردم و همه چیز را به باد فنا دادم همان شبی که:"در نمازم خم ابروی تو بای یاد آمد،حـالتی رفــت که مـــحراب بـه فریــاد آمد!"ان شب شیطان هم نخفت!همان شبی که تو با خدا دو سوی جدا شدید و من هنوز معطلم کی را انتخاب کنم و به سوی کی بروم می گویند تناقض عقل و احساس است اما تو خود عقل من بودی! یعنی نمی خواهی با من بیایی؟ نه نباید هم با هم برویم!چون آنقدر مسـت هم می شویم که یادمان می رود کجا قرار بود برویم!و مــعشوق کــیست؟!همان شبی را میگویم که پـس از سالها بــالاخره بدون گیج شدن تــمام اضلاع و زوایای اشــکهایم را تعمیر کردم تا راحــت تر پا به پایت گری«ه کنم! و همه خاطرات را فریز کردم با این تفاوت که قرار نیست در فصلی دیگر و جدا زنده شود.تنها فرقش است مـثل یک دفتر خاطرات ورقش بزنم و گریه کنم ایا قرار است به سوی من بازگردی اگر راحت بگذرم؟بذار خیالت رو راحت کنم قرار تنها بمـونی و من پـر بـکشم و برم بدون موسـیقی متنی حتـی!آن شـب شیطان هم نخفت وشاید خدا هم!