
"مجنون به در خانه لیلی رسید .در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:"منم!"لیلی در را باز نکرد.مجنون و رفت و دوباره باز گشت برای بار دوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟"مجنون گفت:" ماییم!"لیلی در را باز نکرد. مجنون رفت و دوباره بازگشت برای بار سوم در زد! لیلی گفت:" کیه؟" مجنون گفت:" تو ام!" ..لیلی در را باز کرد!"
سه مرحله ی تکاملی عشق:(روانشناسی-عرفان)
مرحله ی اول:"که عشق با من است".عشق خارج از وجود من قرار دارد و آن را خارج از خود حس می کنم و در جستجوی ان هستم.آدم هایی که در این مرحله قرار دارند اغلب دم از خدا و حقیقت می زنند و اگر سخنور باشند در تمام سخنرانی های خود سخن از او می رانند و او را طلب می نمایند.شعار می دهند و مردمان را بی خدا را به حساب نمی آورند،حتی اگر به زبان و تعارف انان را پذیرا باشند.!به گروه خود تعلق و پیوستگی خاصی دارند و به افراد خارج از گروه در عمل مثل بیگانه ها نگاه می کنند.(اغلب مبلغان و جلسه داران عرفان در این مرحله هستند.)
مرحله ی دوم:"که عشق در من است".عشق در وجود این افراد راه یافته و آن را در خود می بینند نه خارج از خود دیگر به سخنوری و شعار دادن علاقه نشان نمی دهند.حقیقت،عشق،خدا را در خود جستجو می کنند و با ان در گفتگو و ارتباط مداوم هستند.خلوت نشینی پیشه می کنن که با انزوا تفاوت بسیار دارد.چنین افرادی در تفحص و جستجوی حکمت و معرفت هستند.ادعایی ندارند و گروه پرست و متعصب نیستند.به همه ی انسان ها،اعم از بی ایمان و با ایمان احترام می گذارند و خود را برتر از دیگران نمی بینند.بدون تصمیم قبلی و تظاهربه تواضع،به طور قلبی و وجودی نوع دوست و خطا پوش اند.درست عمل می کنند بی انکه حرفی از درست و غلط به میان آورند.
مرحله ی سوم:"که عشق، من است"در این مرحله خودِفرد تبدیل به عشق می شود بی انکه بداند،از بیرون و درون خود غافل می شود،به جز حقیقت چیزی نمی بیند و بدون آنکه تلاش کند حقیقت بر او روشن است.مثل همه مشغول زندگی روزمره و عادی است.حرفی از حقیقت و عشق و خدا به میان نمی آورد،چون خود ذره ذره ای از این پدیده شده است..با عشق یکی شده است...عشق شده است!مثل آب که نمی تواند از آب حرف بزند فقط از نگاه و سیما و رفتار او می توان فهمید که او به ذره ای از عشق تبدیل شده است."منِ" او مبدل به عشقی خدایی و حقیقتی محض گردیده است چنین افرادی بسیار نادرند.حضورشان در هر جایی انرژی بخش و آرامش آور است.در کنار چنین کسانی احساس امنیت و ارزش می کنیم و بی اختیار از او تبعیت می کنیم بی انکه که حرفی بزند و یا فرمانی بدهد و یا برگزیده شود. توکل در آنان چنان کامل است که اگر نان قرضی را از او طلب کنی بی تردید می بخشند."تو نیکی کن و در دجله انداز" در نظر این انسان ها بیت دومی وجود ندارد چرا که به بازگشت آن، حتی از جانب خداوند و حتی در بیابان فکر نمی کنند.این یعنی رسیدن به معرفت محض!آنان از حق تبعیت می کنند به خاطر اینکه حق است نه به خاطر اطاعت از خداوند!
که عشق با من است*
در من است
من است
* زرتشت