
"حافظه ام همسری است وفادار و تخیلم(برخلاف خودم) دخترکی است،ساعی که تمام روز آرام سرگرم کار خویش است و شب هنگام می داندچگونه به زیبایی از آن با من سخن گوید تا توجه مرا به آن جالب کند.گرچه باید اقرار کنم،که نقاشی هایش همیشه منظره،گل،یا تصویر زندگی روستایی نیستند.من چیزهای هراس آور را در پیش چشمانم دیده ام و از ترس پا پس ننهاده ام، اما نیک می داننم که گرچه به مقابله ی آن می شتابم اما جراتم جرات ایمان یا قابل قیاس با آن نیست.من قادر نیستم حرکت ایمان را انجام دهم، من نمی توانم چشمانم را ببندم و خودم را با اطمینان به درون محال پرتاب کنم من معتقاید شده ام که خدا عشق است."