تبليغاتX
[MOnAd]
Thu 17 May 2007

تو ای فرمانروای دلم ای نهفته در ژرف ترین نهان گاه دلم در معنوی ترین و بنیادی ترین جای گاه زندگی ام انجا که برزخی ست با قاصله ای یک سان از بهشت و دوزخ ای ایزدبانوی ناشناسم همه جا در خطوط چهره  ی هر دوشیزه ی جوان نگاره های دل انگیز زیبایی تو را می بینم اما چنین می پندارم که بایستی همه ی خوب رویان گرد هم آیند تا بشود از زیبایی های انان جمال تو را برگرفت.من باید دور جهان می گشتم تا قلمرو را بازیابم که به خاطر ان و برای رسیدن به ان اه می کشیدم.اما عقربه ی مغناطیسی را میبینم که فقط به سوی یک نقطه می رود و همان جا می ماند تو را آن چنان به خود نزدیک می بینم و ان چنان در کنار خود.تو چنان نیرومندانه روح مرا می اکنی که من در چشم خود نیز چهره دیگر می کنم و در می یابم که نباید به جایی رفت باید هم این جا ماند و هوای این جا چه خوش است.ای خداوندگار  عشق تو که همه ی درون ها را می بینی و بر همه ی رازها نیک اگاهیُایا می شود او را اشکارا به من نشان دهی؟ایا من اینجا در این جهان ان چه را می جویم خواهم یافت؟ایا امکان دارد به پاداش نتیجه ی تمام نشیب و فرازها و اشوب های زندگی پیشینم زنده بمانم؟آیا قرار است بمانم و تو را در اغوش کشم؟ یا باید فرمان ازلی اجرا شود؟

 

+| Delaram AKAR